167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • ز بس چون غنچه گل زين جهان تنگ دلگيرم
    مرا هر کس که چيند خونبها در آستين دارم
  • به خون گل مزن دست اي چمن پيرا به دامانم
    که جوي خون از آن گلگون قبا در آستين دارم
  • به دست بسته دستي در سخاوت چون سبو دارم
    که چندين جام خالي را زاحسان سرخ رو دارم
  • مرا در حلقه آزادگان اين سرفرازي بس
    که با بي حاصلي چون سرو خود را تازه رو دارم
  • چه افتاده است دردسر دهم صائب عزيزان را
    که من چون خون شراب بي خماري در سبو دارم
  • نباشد چون مسلسل ناله درد آشناي من
    که من در دست چون زلف دراز او شبي دارم
  • به من باد مخالف حمله مي آرد، نمي داند
    که من چون دامن تسليم در کف ساحلي دارم
  • شکوه لاله ام را کوه و صحرا برنمي تابد
    که در هر نقطه داغي سواد اعظمي دارم
  • به خورشيد بد اختر چون نمايم گوهر خود را
    که در يک دم به چشمم مي خورد گر شبنمي دارم
  • مشو اي آهنين دل از کمند جذبه ام غافل
    که چون آهن ربا در دل شتاب ساکني دارم
  • به ظاهر چون کتان در پرتو مهتاب اگر محوم
    به تار و پود هستي پيچ و تاب ساکني دارم
  • نيم غمگين چو سرو از بي بريها شاديي دارم
    ندارم هيچ اگر در کف خط آزاديي دارم
  • ز بيم آتش سوزان دلم چون بيد مي لرزد
    دو روزي همچو گل در بوستان گر شاديي دارم
  • چرا چون سرو از بيم خزان بر خويشتن لرزم
    که از بي حاصلي در کف خط آزاديي دارم
  • فشانم هر چه دارم بي طلب در دامن سايل
    که من چون ابر از همت تقاضا بر نمي دارم
  • نباشد توشه اي در کار مهمان کريمان را
    از آن امروز زاد از بهر فردا بر نمي دارم
  • ز بس کز دور گردون محنت و غم ديده ام صائب
    هلال عيد آيد در نظر چون ناخن شيرم
  • خوشا روزي که منزل در سواد اصفهان سازم
    ز وصف زنده رودش خامه را رطب اللسان سازم
  • به اين گرمي که من رو از غريبي در وطن دارم
    اگر بر سنگ بگذارم قدم ريگ روان سازم
  • حضور خيره چشمان حسن را بي پرده مي سازد
    نسيمي را چو مي بينم در آن گلزار مي لرزم
  • ز زخم داس بر خود خوشه در خشکي نمي لرزد
    به عنواني که من زين چرخ کج رفتار مي لرزم
  • تجرد در نظرها تيغ چو بين را سبک سازد
    نه از دلبستگي بر جبه و دستار مي لرزم
  • عزيزي خواري و خواري عزيزي بار مي آرد
    در آغوش پدر از چاه و زندان بيش مي لرزم
  • ز عرياني خطر افزون بود رنگين لباسي را
    من آن شمعم که در فانوس بر جان بيش مي لرزم
  • کمان بال و پر پرواز گردد تير بي پر را
    در آغوش وصال از بيم هجران بيش مي لرزم