167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • ز هر نيشي مرا سر چشمه نوشي است در طالع
    نه از عجزست گر من تن به زخم نيشتر دادم
  • دهن وا کرد چون سوفار در خون خوردنم صائب
    به هر کس چون خدنگ آهنين دل بال و پر دادم
  • درين مدت که عمر من سرآمد در نظر بازي
    چه از خورشيد خسارت بغير از چشم تر بردم
  • ز فوت وقت اگر در خون نشينم جاي آن دارد
    که از کف دامن پيراهن يوسف رها کردم
  • به اکسير قناعت خون آهو مشک مي گردد
    به خون دل من اين تحقيق در چين ختا کردم
  • چه سازد با دل دريا کش من تلخي عالم
    مکرر بحر را در کاسه گرداب خود کردم
  • اگر مي بود در دل آفتاب روشني مي شد
    دم گرمي که من چون شمع صرف انجمن کردم
  • شکرا ز تلخرويي مي کند در ناخن من ني
    چو طوطي تا دهان خويش شيرين از سخن کردم
  • چو سرمه پرده پرده بر سواد چشم او گشتم
    چو شانه در سر زلفش تصرف موبمو کردم
  • ز بخت سبز خود در زير بار منتم صائب
    چو طوطي از سخن تسخير آن آيينه رو کردم
  • نه از خامي در آتش ناله و فرياد مي کردم
    ازين دولت جدا افتادگان را ياد مي کردم
  • ره بي منتهاي عشق کوتاهي نمي داند
    وگرنه حلقه ها در گوش برق و باد مي کردم
  • دل شيرين غبار آلود غيرت مي شود صائب
    و گرنه پنجه اي در پنجه فرياد مي کردم
  • اگر بي پرده در گلزار افغان ساز مي کردم
    زر گل را سپند شعله آواز مي کردم
  • ز هر خاک سيه فيض جواهر سرمه مي بردم
    در آن فرصت که من آيينه را پرداز مي کردم
  • کنون ني مي کند در ناخنم مخمل خوشاروزي
    که بر روي زمين خشک خواب ناز مي کردم
  • نسيم صبح از نامحرمان بود اين گلستان را
    در ايامي که من بند قبايش باز مي کردم
  • سپند شوخ چشم از دور دستي داشت بر آتش
    در آن محفل که من قانون صحبت ساز مي کردم
  • اگر دل را ز خاشاک علايق پاک مي کردم
    همان در خانه خود کعبه را ادراک مي کردم
  • زهشياري کنون خون مي خورم ياد جوانيها
    که از هر ساغري خون در دل افلاک مي کردم
  • خبر مي داد از بي حاصليها خوشه آهم
    من آن روزي که تخم دوستي در خاک مي کردم
  • نمي گشتم سفيد از زردرويي در صف محشر
    به خون گردست و تيغ يار را گلگون نمي کردم
  • اگر آيينه آن سنگدل مي بود در دستم
    نمي دادم به دستش تا دلش را خون نمي کردم
  • به هر حالي که باشد گرد گل همچون صبا گردم
    نيم نگهت که از گل در پريشاني جدا گردم
  • اگر شمشير بارد بر سرم در دل نمي گيرم
    نيم آيينه کز اندک غباري بي صفا گردم