167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • صائب از فيض خموشي در دل درياي تلخ
    آب شيرين چون صدف از جام گوهر مي خوريم
  • ما ز حيرت در حريم وصل هجران مي کشيم
    دلو خود خالي برون از چاه کنعان مي کشيم
  • فکر رنگين است باغ دلگشاي اهل فکر
    چون غمي رو مي دهد سر در گريبان مي کشيم
  • نعمت آن باشد که چشمي نيست در دنبال او
    ما به نان خشک خود با ديده تر قانعيم
  • چشم ما پوشيده گرديده است از شرم حضور
    ورنه با گل در ته يک پيرهن چون شبنميم
  • دم زدن کفرست در جايي که عيسي ناطق است
    حق به دست ماست گر خاموش همچون مريميم
  • در ته يک پيرهن چون بوي گل با برگ گل
    هم زيکديگر جدا افتاده و هم با هميم
  • راز پنهاني که دارم در دل روشن چو آب
    بي تامل مي توان خواند از خط پيشانيم
  • در چنين وقتي که مي بايد گزيدن دست و لب
    از خجالت مهر لب گرديده بي دندانيم
  • بزم گل بازي فرو چينيم در گلزار قدس
    ثابت و سيار را چون گل به يکديگر زنيم
  • در بساط آفرينش هر چه درد و داغ هست
    دسته بنديم و به رغبت همچو گل برسر زنيم
  • نيست شوري در نمکدان بزم هستي را مگر
    داغ خود را خوش نمک از شورش محشر کنيم
  • قدر در اشک را مژگان چه مي داند که چيست
    رشته جان را امانت دار اين گوهر کنيم
  • همچو مژگان روز و شب در پيش چشم استاده است
    از خيالش خويش را چندان که غافل مي کنيم
  • داغ عشقي را که در صد پرده مي بايد نهان
    لاله دامان دشت و شمع محفل مي کنيم
  • کي به دست سنبل فردوس دل خواهيم داد
    ما که در سوداي زلف يار دل دل مي کنيم
  • هر که دست رد نهد بر سينه افکار ما
    از دعا در کار او تيغ دو دستي مي کنيم
  • قطره چون در موج بهر آويخت دريا مي شود
    جان زار خويش را پيوند مويي مي کنيم
  • هر سر خاري به خون ما کشد تيغ از نيام
    ما چه فارغبال در دامان صحرا مي رويم
  • گر چه ما راه طلب را پاي در گل مي رويم
    پيشتر از برق رفتاران به منزل مي رويم
  • گر چه مي دانيم گوهر نيست در بحر سراب
    همچنان ما از پي دنياي باطل مي رويم
  • زخم خاري صيد ما را مي کشد در خاک و خون
    بي سبب تصديع دست و تيغ قاتل مي دهيم
  • بحر اگر چون پنجه مرجان بود در دست ها
    چون جواب تلخ بي منت به سايل مي دهيم
  • پس از عمري که از نيسان گرفتم قطره آبي
    گره شد چون گهر از تشنه چشمان در گلو آبم
  • چنان از موج رحمت دامن اين بحر خالي شد
    که جوهر در جبين خنجر قاتل نمي بابم