نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
ديوان سنايي
صف ديوان بينم اينک
در
مقام جبرييل
بيشه شيران شرزه شد پناه هر شکال
دولتي بود آن دوالي کش عمر
در
کف گرفت
ورنه عمر هست بسياري نمي بينم دوال
زحير حد ثاني ورا بود منزل
نه
در
مشاهد قربي جلال اوست جدال
به کنه ذاتش غفلت عقول را از غيب
نه
در
سرادق مجدش علوم راست مجال
نه قهر باشد او را تغير اندر وصف
نه
در
صنايع لطفش بود فتور و زوال
هر آنکه
در
صفتش شبه و مثل انديشد
بود دل سيهش نقش گير کفر و ضلال
نهاده
در
دل خورشيد آتشين گوهر
بداده چهره مه را هزار نور و نوال
بريده است به مقراض عزت و تقديس
زبان تيغ خليقت ز مدحتش
در
قال
به عزتش بشتابد بهار
در
جوشش
به امر اوست روان سيل دجله سيال
گشاده اند زبان
در
ثناي او مرغان
چو عندليب و چکاوک چو طوطي و چو دال
مدبري که ندارد شريک
در
عزت
معطلي ست بر او وجود عقل فعال
نهاده
در
دل عشاق سرهاي قدم
چگونه گويد سر ازل زبان کلال
هر آنکه شربت سبحاني وانالحق خورد
به تيغ غيرت او کشته
در
هزار قتال
تا عقل تو
در
عالم جان رخت فرو کرد
برداشت از آنجا سپه عارضه محمل
در
دين محمد چو عمر صلبي اگر چند
بر طرف زبان داري احکام اوايل
در
گوش من از ضعف دلم وقت شنودن
چون صور پسين آمدي آواز جلاجل
شد معتدل اين طبع بر آنگونه که
در
طبع
من باز ندانم متضاد از متشاکل
دو چشمم بر آبست و پر آتشم دل
سر آورده بر خاک و
در
دست بادم
ببردم به تن رنج
در
کنج محنت
که گنج خرد بر دل خود نهادم
بهر حال و هر کار آيد به پيشم
خداوند باشد
در
آن حال يادم
شب و روز غرقه
در
احساس اويم
که تاجيست احسان او بر چکادم
چون نقاب از چهره ايمان براندازد زند
خيمه ادبار خود کفر از خجالت
در
ظلم
سرفرازان قريش از زخم تيغش ديده اند
هر يکي
در
حربگاه اندازه خود لاجرم
مصطفا و مجتبا آن کز براي خير حال
در
اداي وحي جبريلش نديدي متهم
سفر نکردمي از بهر بيشي و پيشي
اگر بسنده بدي
در
حضر به ما حضرم
ز ريگ و قطر مطر
در
شمر فزون آيد
عيوب باطنم ار شايدي که بر شمرم
صدف شمار دم از ديده پر
در
رو غواص
صدف شناس شناسد که سنگ بي گهرم
رفيق رفت به الهام
در
سفينه نوح
ز هر غريق فرومانده من غريق ترم
«مگر» نشناختم اندر زمين دل به هوس
نرست و عمر به آخر رسيد
در
«مگر»م
ز نور فطنت
در
ظلمت شب فطرت
چو چشم اعما نوميد مانده از سحرم
بدين دو ژاژ مزخرف به پيش چشم خرد
چو گنده پيري
در
دست بنده جلوه گرم
سپر ندارم
در
کف به دفع تير فلک
چو ايمنم که طريق سداد مي سپرم
هميشه منتظرم هديه هدايت را
وليک مهدي
در
مهد نيست منتظرم
عنايت ازلي هم عنان عقلم باد
که از عنا برهاند به حشر
در
حشرم
با روي نهفتگان دل يک دم
در
پرده غيب عشقها بازم
کوفي و قريشي طبيعت را
در
بوته لطف و مهر بگدازم
بخ بخ اگر اين علم برافرازم
در
تفرقه سوي جمع پردازم
از راهبران عشق ره پسرم
با پاک بران دو کون
در
بازم
بر فرش فنا به قعده ننشينم
در
باغ بقا چو سرو بگرازم
اين گنج که تو ختم من از هستي
در
بوته نيستيش بگدازم
ز بهر دو طامات و ژاژ و مزخرف
همه ساله با خلق
در
شر و شورم
همي سام را هيز خوانم پس آن گه
چو کاووس پيوسته
در
بند تورم
نه بهر ورع کم کنم ناحفاظي
ورع چه که خود نيست
در
خرزه زورم
گر نخواندي «رحمة للعالمين » يزدان ترا
در
همه عالم که دانستي صمد را از صنم
«طرقوا» گويان همه
در
انتظارت سوختند
آب از سر گذشت اي مهتر عالي همم
ندانم
در
عرب يک خانه کو را
نبودست از براي دينت ماتم
تو آن مردي که
در
ميدان مردان
تو داري پهلواني چون غشمشم
ترا
در
صومعه بود ار شفاعت
بديدي تا به ساق عرش بلغم
شب ديجور شد ز روز جدا
زان که بد صبح
در
ميانه حکم
چو دو خصم قوي که
در
پيکار
صلح جويان جدا شوند از هم
خزبر اندامشان چو خار و خسک
نوش
در
کامشان چو حنظل و سم
من يکي شاعر و دخيل و غريب
راه عزلت گزيده
در
عالم
رفت او پيش و من شدم ز پسش
در
يکي کوچه خم اندر خم
هر دو خفتند مست و
در
راندند
پيش من مست وار خر بکرم
خاک غزنين و بلخ و نيشابور
وز
در
روم تا حد جيلم
به قلم چند گونه سحر حلال
مي نمايد چو
در
ادب اسلم
نکته اصمعي و جاحظ و قيس
هست
در
پيش لفظ او اخرم
کمر به دست تو آيد همي سليمان وار
ترا طمع که
در
انگشت تو کند خاتم
پاک و بي عيبم و بيننده عيب همه خلقان
در
گذارنده و پوشنده عيب همگانم
بگذرانم ز صراط و برهانم ز عذابت
در
بهشت آرم و بر خوان نعيمت بنشانم
دانم که از بيت اللهي شيري بگو يا روبهي
در
حضرت شاهنشهي بوالقاسمي يا بوالحکم
شاهدان چون
در
خراباتند من زان آگهم
زاهدان را جز بدانجا رهنمايي چون کنم
با نکورويان گبران بوده
در
ميخانه مست
با سيه رويان دين زهد ريايي چون کنم
ظلام مشرق بر چهر روز مستولي
سواد مغرب
در
طبع چرخ مستحکم
بگذري چونت ببينم خرامنده چو کبک
باز کردار
در
آن لحظه ز شادي بپريم
خيره درديست چو
در
پاي ببينيم ترا
از غم و رنج قدمهات بر آتش سپريم
چون خطا از سامري بينيم
در
هنگام کار
غايت سستي بود گر جرم بر آزر نهيم
فتنه خويشيم هر يک
در
طريق عاشقي
جامه مان گازر درد تاوانش بر زرگر نهيم
ماه اگر نيکو نتابد ابر
در
پيشش کشيم
رهبر ار گمراه گردد سنگها رهبر نهيم
هرگز نبوده دفتر و دف
در
مصاف عشق
تير اميد کي چو شهان بر دفک زنيم
دست حريف خوبتر آيد که
در
قمار
شش پنج نقش ماست همين ما دو يک زنيم
طوفان عام تا چکند چون بسان سام
خر پشته
در
سفينه نوح و ملک زنيم
خيز تا خود ز عقل باز کنيم
در
ميدان عشق باز کنيم
يوسف چاه را به دولت دوست
در
چه صد هزار باز کنيم
چنگ
در
فتراک اين معشوق عاشق کش زنيم
پس لگام نيستي را بر سر فرسان کنيم
گر برآيد خط توقيعش برين منشور ما
ما ز ديده بر خط منشور
در
افشان کنيم
بوحنيفه وار پاي شرع بر دنيا نهيم
بوهريره وار دست صدق
در
انبان کنيم
شربت لا بر اميد درد الاالله کشيم
و آنچه آن طوفان نوح آورد
در
طوفان کنيم
هم تري باشد که
در
دعوي راه معرفت
صورت هارون بمانده سيرت هامان کنيم
عندليب اين نوايي
در
قفس اولاتري
چون شدي طاووس جايت منظر و ايوان کنيم
گر تمناي بزرگي باشدت
در
سر رواست
فقر تو افزون شود چون حرص تو نقصان کنيم
گاه از ذل غريبي بار هر ناکس کشيم
گاه
در
حال ضرورت يار هر نادان شويم
پاي چون
در
باديه خونين نهاديم از بلا
همچو ريگ نرم پيش باد سرگردان شويم
در
تماشاشان نيابيم ار گهي خوش دل بويم
گرد بالينشان نبينم ار دمي نالان شويم
باشد اميدي هنوز ار زندگي باشد وليک
آه اگر
در
منزلي ما صيد گورستان شويم
آه اگر يک روز
در
کنج رباطي ناگهان
بي جمال دوستان و اقربا مهمان شويم
يا پديد آييم
در
صحراي مردان همچو کوه
يا به زير پشته ريگ روان پنهان شويم
پيشواي دين فقيه امت آن کز حشمتش
مبتدع را مغز خون گردد همي
در
استخوان
تا ببام آسمانش برد بخت از راه علم
اين نکوتر باز کآتش
در
زد اندر نردبان
لاجرم آنرا که بادي بود چون اينجا رسيد
خاک اين
در
کرد بيرون بادشان از بادبان
تا جمال خانه حداديان باشد به جاي
هيچ دين دزدي نيارد گشت
در
گيتي عيان
کز براي خدمتت را ماه بگزيند زمين
وز براي حرمتت را حور
در
بازد جنان
کنون طوفان مردانست و آنک طرف گل
در
گل
کنون بازار شيطانست و آنک موعد ديوان
ز يثرب علم دين خيزد عجب اينست
در
حکمت
که صاحب همتان آيند از بنياد ترکستان
ماهت ار نور دهد تري آبست درو
مشک ار بوي دهد خشکي نارست
در
آن
هر که لوزينه شهوت نچشيدست ز پس
نيست
در
مجلس اين طايفه از پيشتران
باز دانش چو همي صيد نگيرد ز اقبال
پيشش از خشم
در
اطراف ممالک مپران
بي خبروار
در
اين عصر بزي کز پي بخت
گوي اقبال ربودند همه بي خبران
وقت آنست که
در
پيشگه ميخانه
ترس و لاباس بسازي چو همه بي فکران
کار حکم ازلي دارد و نقش تقدير
که نوشتست همه بوده و نابوده
در
آن
صفحه قبل
1
...
605
606
607
608
609
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن