167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • ازور گم کردن اينجا يافت هر کس هر چه يافت
    خويش را دانسته در راه طلب گم مي کنم
  • هرزه خندي شيوه من نيست چون گلهاي باغ
    مي برم سر در گريبان و تبسم مي کنم
  • اين جواب ان غزل صائب که مي گويد فصيح
    مي روم در آتش و از دود پي گم مي کنم
  • خاک را از آب روي خود گلستان مي کنم
    قطره اي تا در بساطم هست طوفان مي کنم
  • از جهان آب و گل تادست شستم چون مسيح
    دست در يک کاسه با خورشيد تابان مي کنم
  • ديده من تا سفيد از گريه چون دستار شد
    خواب در يک پيرهن با ماه کنعان مي کنم
  • تا چو عيسي دست خود از چرک دنيا شسته ام
    دست در يک کاسه با خورشيد تابان مي کنم
  • تنگ ظرفي دستگاه عيش را سازد وسيع
    هست تا يک قطره مي در شيشه طوفان مي کنم
  • هر که از سنگين دلي خون مي کند در کاسه ام
    از دل خونگرم من لعل بدخشان مي کنم
  • چشم مي پوشم نظر بر روي جانان مي کنم
    در وصال از دوربيني مشق هجران مي کنم
  • حق آبي هرکه را بر من چشم من است
    در کنار نيل ياد چاه کنعان مي کنم
  • اصفهان تا چند صائب سرمه در کارم کند
    زين زمين حرف دشمن رو به کاشان مي کنم
  • حسن را در شيوه کامل ساختن حق من است
    چشم آهو را به تعليمي سخنگو مي کنم
  • پيش گام همت من آب باريکي است بحر
    کي چو سرو استادگي در هر لب جو مي کنم
  • چون به مهر و مه بسنجم حسن او در خيال
    از ترنج غبغب يوسف ترازو مي کنم
  • اختيار باغ اگر صائب بود در دست من
    خرده گل را سپند آن گل رو مي کنم
  • چون غم عالم تواند کار برمن تنگ کرد
    من که در هر ساغر مي عالم ديگر شوم
  • قدرداني قطره را دريا کند در ظرف من
    نيست کم ظرفي اگر بيخود به يک ساغر شوم
  • چون کسي بندد به روي خود در فردوس را
    پيش رويش چون گذارم چشم حيران را به هم
  • در نگاه اولين کار دو عالم ساختند
    مي دهند اکنون دو چشم مست او ساغر به هم
  • صائب از تن پروران ياري طمع کردن خطاست
    اهل دل را نيست چون در عهد ما پرواي هم
  • معني بسيار را از لفظ کم جان مي دهم
    بحر را در کاسه گرداب جولان مي دهم
  • کعبه را چون محمل ليلي به يک بانگ بلند
    مي کنم ديوانه و سر در بيابان مي دهم
  • در بهاي بوسه حيرانم چه سازم چون کنم
    من که بهر حرف تلخي جان شيرين مي دهم
  • پيش اهل دل ز زهد خشک مي گويم سخن
    جلوه در ميدان آش اسب چوبين مي دهم