167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • بر دلم صائب چو کوه قاف مي آيد گران
    گر پري داخل شود در خلوت انديشه ام
  • چشم سوزن خيره گردد از صفاي خرقه ام
    بخته چون انجم شود گم در ضياي خرقه ام
  • بس که گرديدم به گرد خويش صائب چون فلک
    دانه دل نرم شد در آسياي خرقه ام
  • شد گل صد برگ خار از اشک خوش پرگاله ام
    سبزه خوابيده در گلشن نماند از ناله ام
  • بس که باشد شکوه هاي آتشين در نامه ام
    دود بر مي آرد از بال سمندر نامه ام
  • گرچه از خامي سيه گرديده يکسر نامه ام
    مي کند در بحر رحمت کار عنبر نامه ام
  • راز با هر ساده لوحي در ميان نتوان نهاد
    نيست چون پروانه مغرور جز پر نامه ام
  • از مروت نيست خون کردن دل احباب را
    ورنه دارد شکوه ها در سينه مضمر نامه ام
  • آن سيه روزم خود که در ايام عمر خود نديد
    نور را درخواب چشم روزن کاشانه ام
  • در بناي صبر من غم رخنه نتواند فکند
    من نه آن تيغم که هر سنگي کند دندانه ام
  • کوه غم رطل گران طبع خرسند من است
    چون گهر در سنگ سيراب است دايم دانه ام
  • سيل در ويراني من بي گناه افتاده است
    آب بر مي آورد چون چشم از خود خانه ام
  • در مذاق من شراب تلخ آب زندگي است
    شيشه چون خالي شد از مي پر شد پيمانه ام
  • گرچه از گنج گهر کردم جهان را بي نياز
    نيست شمعي غير چشم جغد در ويرانه ام
  • در نبندد چون کمان برروي مهمان خانه ام
    مي ستاند چوب منع از دست دربان خانه ام
  • از هواي خود شود پيوسته ويران خانه ام
    مي کشد از رخنه ديوار و در خميازه ها
  • حرف مهر از دشمن خونخوار باور مي کنم
    داغ دارد صبح را در ساده لوحي سينه ام
  • سبزه من مي کند نشو و نما در زير سنگ
    نيست کوه غم گران بر خاطر بي کينه ام
  • من که از نظاره يوسف نمي رفتم ز جا
    نوخطي ديدم که بازي کرد دل در سينه ام
  • صاف چون صبح است با عالم دل بي کينه ام
    مي توان رو ديد از روشندلي در سينه ام
  • داشت چون طوطي نهان در زنگ خودبيني مرا
    تا نظر بستم ز خود بي زنگ شد آيينه ام
  • زشت و زيبا وبلند و پست از روشندلي
    در نظر آيد به يک دندانه چون آيينه ام
  • مي پذيرم گرچه هر نقشي که مي آيد به چشم
    در برون کردن زدل مردانه چون آيينه ام
  • چرخ کاه کهنه اي مي داد پيش از من به باد
    دانه من در آسياي آسمان انداختم
  • ناله بي پرده را در خلوت او راه نيست
    ورنه اين نه پرده را از يک فغان مي سوختم