نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
ميسر نيست خود را يافتن
در
شورش محشر
سري
در
جيب تنهايي بکش، خود را بياب اينجا
کيم من تا نپيچد فکر عشق او مرا
در
هم؟
که سيمرغ فلک سر
در
ته پر مي برد اينجا
سرت تا هست، تخم سجده اي
در
خاک کن صائب
که دارد سرفرازي ها
در
آن عالم، سجود اينجا
دگر با نوخطي دارد دل من
در
ميان سودا
که دارد
در
گره هر موي خطش يک جهان سودا
بهار خرمي
در
پوست دارد نخل بي برگش
به ظاهر گر چه افسرده است
در
فصل خزان سودا
توان
در
پرده شرم از عذار يار گل چيدن
که حسن باده گلرنگ
در
مينا شود پيدا
کند جان
در
تن ديوان حشر از معني رنگين
شهيد عشق او چون
در
صف محشر شود پيدا
سبکرو جاي خود وا مي کند
در
سنگ اگر باشد
چو آب افتاد
در
ره، جويباري مي شود پيدا
اگر چه آتش نمرود دارد خشم
در
ساغر
ولي از خوردنش
در
دل بهاري مي شود پيدا
سيه رويي ندارد راستي
در
پي، نظر واکن
که اين معني ز نقش راست باشد
در
نگين پيدا
فرو رفتيم عمري گر چه
در
دريا چو غواصان
نيامد گوهري
در
کف به جان بي نفس ما را
فغان کز پوچ مغزي چون جرس
در
وادي امکان
سر آمد عمر
در
فرياد بي فريادرس ما را
همين بس حاصل ما
در
خرابات از تهيدستي
که
در
هنگام مستي ها نمي گيرد عسس ما را
نفس دزديده، پا
در
خلوت وحشي خيالان نه
که هست از چشم آهو حلقه
در
خانه ما را
نمي دانم کدامين غنچه لب
در
پرده مي خندد
که شور صد قيامت
در
نمکدان است دلها را
فروغ گوهري
در
ديده من خواب مي سوزد
که مي ريزد نمک
در
پرده هاي خواب دريا را
فرو رو
در
وجود خويش صائب تا شود روشن
که قدرت
در
دل هر قطره مضمر کرد دريا را
عدالت کن که
در
عدل آنچه يک ساعت به دست آيد
ميسر نيست
در
هفتاد سال اهل عبادت را
يکي باشد غنا و فقر
در
ميزان اهل دل
تفاوت نيست
در
خشکي و دريا آب گوهر را
در
آغوش نگين دان نيست آرامش ز بي تابي
گهر
در
خانه زين ديده پنداري نشستن را
به خون غلطيدن من سنگ را
در
گريه مي آرد
مگر بندد حيا
در
کشتن من چشم قاتل را
ازان هر لحظه مجنون
در
بياباني کند جولان
که
در
هر جلوه ليلي مي دهد تغيير محمل را
ندانستم که خواهد رفت چندين خار
در
پايم
شکستم بي سبب
در
خرقه تن سوزن دل را
درين گلشن نباشد نعل
در
آتش چسان گل را؟
که دارد ياد، هر خاري
در
او صد کاروان گل را
مبين
در
سر فرازي هيچ خردي را به چشم کم
که جا
در
ديده خود مي دهد خورشيد شبنم را
شود محشور
در
سلک بخيلان
در
صف محشر
اگر شهرت ز احسان مطلب افتاده است حاتم را
(سبکروحي چو باد صبح
در
گلشن نمي آيد
که ريزد
در
قدم چون برگ گل صائب بيانم را (کذا))
نظر کن
در
ترازو داري آن خورشيد تابان را
اگر
در
پله ميزان نديدي ماه کنعان را
مکن
در
مد احسان کوتهي
در
روزگار خط
که نشتر مي کند خشکي رگ ابر بهاران را
در
آن فرصت که
در
ديوانگي ثابت قدم بودم
ز لنگر کشتيم بي بال و پر مي کرد طوفان را
معطر شد
در
و ديوار از افکار من صائب
اگر چه
در
صفاهان نيست بو، سيب صفاهان را
ز چشم شور زاهد جام
در
دستم نمکدان شد
سزاي آن که
در
مجلس دهد ره هوشياران را!
نهادي چون قدم
در
راه از دلبستگي بگذر
که مي گردد گره
در
رشته سنگ راه، سوزن را
مزن زنهار
در
کوي مغان لاف زبردستي
که زور مي حصاري مي کند
در
خم فلاطون را
حديث توبه را با ساده لوحان
در
ميان افکن
مکن
در
کار پي بر کردگان اين نعل وارون را
خرام بي خودي دست طمع
در
آستين دارد
مده
در
مجلس مي جلوه آن بالاي موزون را
هواي دامن صحراست ليلي را مگر
در
سر؟
که دل
در
سينه مي لرزد چو برگ بيد مجنون را
مرا
در
چرخ آورده است صائب طفل خودرايي
که از شوخي گذارد
در
فلاخن کوه تمکين را
ز قرب بوالهوس صد خار دارم
در
جگر صائب
چسان بلبل تواند ديد
در
گلزار گلچين را؟
همان
در
پيش چشمش گرد خجلت بر جبين دارد
اگر
در
سرمه خوابانند صد شب چشم آهو را
به افسون مي توانستم پري
در
شيشه کرد، اکنون
ميسر نيست آرم
در
خيال آن آشنا رو را
غنيمت دان
در
اينجا اين دو نعمت را، که
در
جنت
نخواهي يافت خط سبز و رنگ آفتابي را
مده
در
جوش گل چون لاله از کف ميگساري را
که نعل از برق
در
آتش بود ابر بهاري را
ندامت چون لبم را
در
ته دندان نفرسايد؟
چو گل
در
خنده کردم صرف، ايام جواني را
به اميدي که چون باد بهار از
در
درون آيي
چو گل
در
دست خود داريم نقد زندگاني را
ز پاس هيچ دل غافل مشو
در
عالم وحدت
که دارد
در
بغل هر غنچه اينجا گلستاني را
شود آسان دل از جان بر گرفتن
در
کهنسالي
که
در
فصل خزان، برگ از هوا گيرد جدايي را
کند ليلي چنين گر جلوه مستانه
در
صحرا
شود هر لاله بر مجنون من ميخانه
در
صحرا
نمي گرديد ياد شهر، مجنون مرا
در
دل
اگر مي داشتم از سنگ طفلان خانه
در
صحرا
چو مجنون
در
سرم تا بود شور عشق، مي آمد
صفير ني به گوشم نعره شيرانه
در
صحرا
صفحه قبل
1
...
604
605
606
607
608
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن