نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان سنايي
جان تو که باشد ز
در
خنده او باش
کز خنده شيرينت بخندد به شکر بر
بنشانده به خواري خرد عافيتي را
زنجير دلاويز تو چون حلقه به
در
بر
ديوانه بسي دارد
در
هر شکن و پيچ
آن سلسله مشک تو بر طرف قمر بر
سلطان همه مشرق بهرامشه آنکو
بهرام سپهرش نسزد بنده به
در
بر
لفظش برسيدست بسان خرد و جان
بر ذروه عرش و فلک و ذره به
در
بر
در
کعبه انصاف تو محراب دگر شد
نقش سم شبديز تو بر ماده و نر بر
در
بحر گر آواز دهي جانورانش
لبيک زنان پيش تو آيند به سر بر
خاک
در
تو باد سپهر همه شاهان
تا خاک و سپهرست بزير و به زبر بر
در
خرابات کم گذر چونه اي
چون مزاج شراب آلت شر
پيش هر دون مکن چو چنبر پشت
پاي هر سفله را مگير چو
در
همچو نکبا ازين وآن مرباي
همچو نرگس
در
اين و آن منگر
ز اندرون کژ مباش چون زنجير
تا نماني برون چو حلقه
در
گرد حران
در
آي همچو سخاي
سوي مردان گراي همچو هنر
تن خويش از سر کهان
در
دزد
جان خويش از مي مهان پرور
اينک ار چه به طبع يکسانند
در
تفاوت به يک مکان بنگر
چنگ
در
شاخ هر مهي ميزن
تو چه داني ز بخت «بوک » و «مگر»
از خداوند نترسي که بدين حال مرا
بگذاري و کني از
در
من بنده گذر
از وفاق استاد بر صحراي نوراني ملک
وز خلاف افتاد
در
تابوت ظلماني بشر
تا دو نيکو خواه کردند از پي دين آشتي
کرد قلب آشتي
در
قلب بدخواهان اثر
آنچه اندر حق يوسف کرد يعقوب از وفا
شيخ
در
حق تو آن کردست داني آنقدر
در
ميان يوسف و يعقوب اگر گفتي رود
عاقلان دانند کان گفتار نبود معتبر
عالمي را
در
حضر دلشاد کردي زين حضور
کشوري را زان سفر آزاد کردي از سقر
طيلسان داران دين بودند آنجا نعره زن
خانگه داران جان بودند آنجا جامه
در
گر نه عرق منبر تستي
در
اشجار عراق
روح نامي اره اي گشتستي اندر هر شجر
مرد
در
ظلمت ايام گهر يابد و کام
که به ظلمت گهر اسپرد همي اسکندر
هيچ نامرد مخنث که شنيدست به دهر
کز هنر
در
خور تاج آمد و آن منبر
شير پرزور نه از پايه خواريست به بند
سگ طماع نه از بهر عزيزيست به
در
از هنر بود که
در
طالع سرهنگ جليل
چشم زخم فلکي کرد به ناگاه اثر
هر که
در
سايه گه دولت او گام نهاد
کند از مسکن او حادثه چرخ حذر
آن هنرمند جواني که چو
در
بست ميان
فلک پير گشايد پي ديدنش بصر
معشوق جهاني و نداري
يک عاشق با ساز و
در
خور
اي پنجه حرص
در
کشيده
ناگه چو رسن سرت به چنبر
در
خلد چگونه خورد گندم
آنجا که نبود شخص نان خور
بل گندمش آن گه ي ببايست
کز خلد نهاد پاي بر
در
اعتمادي دارد او بر نصرت بخت آن چنانک
هر سلاحي
در
خزانه او بيابي جز سپر
ليک تا والي شدي
در
وي ز شرم لطف تو
اسب بو يحيا نيفگندست آنجا رهگذر
مايه آتش برو غالب چنان شد کز تفش
آب گشتي ابر بهمن
در
هوا همچون مطر
اندر آن روزي که پيدا گردد از جنگ يلان
تيرهاي ديده دوز و تيغهاي سينه
در
گوهري
در
کف تو زاده ز درياي اجل
آفت سنگين دلان وز آهن و سنگش گهر
هيزم دوزخ بود گر آتش شمشير تو
مي فزايد هر زمان صد ساله هيزم
در
سقر
خون اعدا از چه ريزي کز براي نصرتت
مويشان
در
عرقشان گشته ست همچون نيشتر
صفت خلق تو
در
خاطر من بود هنوز
کز جوار دم من باد مي افشاند عبير
دهر
در
شعر نظيريم ندانست وليک
چون ترا ديد درين شغل مرا ديد نظير
بادي آراسته
در
ملک سخن تا گه حشر
نامه شعر به توقيع جواز تو امير
مالک خود باش همچون مالک دوزخ از آنک
تا نگيرد نوزده اعوانش
در
محشر اسير
کز براي پخته گشتن کرد آدم را الاه
در
چهل صبح الاهي طينت پاکش خمير
تنگ ميدان باش
در
صحراي صورت همچو قطب
تا به تدبير تو باشد گشت چرخ مستدير
مرقد توفيق تو جان را رساند بر علو
موقف خذلان تو تن را گدازد
در
سعير
از براي پرورش
در
گاهواره عدل و فضل
عام را بستان سيري خاص را پستان شير
و آنکه او پيوسته زير پوست ماند چون پياز
ميدهيش از خوانچه ابليس
در
لوزينه سير
هيچ طاعت نامد از ما همچنين بي علتي
رايگانمان آفريدي رايگانمان
در
پذير
اي سخنور تربيت کن مر مرا از نيکويي
تاجري گردد زبانم
در
مديحت چون جرير
خواهي که ران گور خوري راه شير رو
خواهي که گنج
در
شمري دنب مار گير
در
جوي شهر گوهر معني طلب مکن
غواص وار گوشه دريا کنار گير
دست نگار گر نرسد زي نگار چين
ماهي به تابه صيد مکن
در
شکار گير
بي رنج باديه نرسي مشعرالحرام
در
تاز و تاکباز و هوا را مهار گير
گفت سنايي ار چه محالست نزد تو
تو شکر حال گوي و
در
کردگار گير
دل بپرداز ازين خرابه جهان
پاي
در
کش به دامن اعزاز
در
طريقت کجا روا باشد
دل به بتخانه رفته تن به نماز
همه از بهر طمع و افزوني
در
شکار اوفتاده همچو گراز
همه از کين و حرص و شهوت و خشم
در
بن چاه ژرف سيصد باز
هر چه جز «لا اله الا الله »
همه
در
قعر بحر «لا» انداز
وارهان اين عزيز مهمان را
زين همه
در
دو داغ و رنج و گداز
جان شيرين بر بساط عاشقي بي تلخئي
در
هواي مهر جانان پاکبازي کن بباز
چو دل
در
عقده وسواس باشد
چه دانم ديدن از انواع و اجناس
يکي بين آرميده
در
غنا غرق
يکي پويان و سرگشته ز افلاس
به عشق او چو سنايي پناه خويش نيافت
بديده خرد و روح
در
نيافت سناش
به گاه موسي اگر سحر کلک او ديدي
ميان ببستي
در
پيش او چو نيزه عصاش
چو قهر قدرت باري همي دهد
در
ملک
ميان چار گهر اتفاق عقل و دهاش
ز کل جوهر او عقل خيره ماند چو ديد
هزار جوهر دريا نماي
در
اجزاش
چو چاکر
در
او خواست بود جوهر عقل
بسست بر شرف و خواجگي دليل و گواش
جز از تو بنده بسي مدح گفت
در
غزني
شنيد مدحش هر کس ولي نديد سخاش
اي جوان زير چرخ پير مباش
يا ز دورانش
در
نفير مباش
تو وراي چهار و پنج و ششي
در
کف هفت و هشت اسير مباش
در
سرا ضرب عقل و نفس و فلک
ناقدي باش و جز بصير مباش
در
ميان غرور و وهم و خيال
بسته ديو بسته گير مباش
«من » و «سلوي » چو هست اندر تيه
در
نياز پياز و سير مباش
چون زفر درس و ترس با هم خوان
ورنه بيهوده
در
زفير مباش
در
ره دين چو بو حنيفه ز علم
چون چراغي بجز منير مباش
با تو
در
گورتست علم و عمل
منکر «منکر» و «نکير» مباش
همه دل باش و آگهي نياز
بي خبر بر
در
خبير مباش
اي سنايي تو بر نظاره خلق
در
سخن فرد و بي نظير مباش
در
هواي صفا چو بوتيمار
دردت ار هست گو صفير مباش
خود نقيريست کل عالم و تو
در
نقار از پي نقير مباش
در
ميان نيکوان زهره طبع ماهروي
چون شکوفه روي بودي چون شکافه زن مباش
يوسفت محتاج شلواريست اي يعقوب چشم
با ضريري خو کن و
در
بند پيراهن مباش
سوي آن کو بخيل تر
در
عصر
زر پختست نقره خامش
هست يک رنگ نزد من
در
عشق
ديده توسن و لب رامش
زان که
در
راه عشق گاه به گاه
دوست دارم جفا و دشنامش
اينهم از شعبده و بوالعجبي اوست که هست
در
عقيقين صدفش سي و دو دانه گهرش
چون گه گريه بدو
در
نگرم گويي هست
صدهزاران اختر ازين ديده روان بر قمرش
سيرت مرد نگر
در
گذر از صورت و ريش
کان گيا کش بنگارند نچينند برش
در
گرمابه پر از صورت زيباست وليک
قوت ناطقه بايد که بگويد صورش
هم
در
آن روز برون آمد با چندان لام
که بنشناختم از کارگه شوشترش
باد چندانش بقا تا چو پسر
در
بر او
همچو لقمان شود از عمر نبيره پسرش
لعل
در
دست تست خوش مي باش
سنگ اگر نيست خاک بر سنگ
بره بسيار
در
آويختي از چنگ و کنون
دشمن شاه درآويز چو مسلوخ از چنگ
چون حمايل به زر اندر کنف افگني راست
همچو پيلي که کند گردن
در
کام نهنگ
آب و قدر شعرا نزد تو ز آنست بزرگ
که نخوردستي
در
خردي نان بشتالنگ
بس کنيد آخر محال اي جملگي اصحاب مال
در
مکان آتش زنيد اي طايفه ارباب حال
صفحه قبل
1
...
604
605
606
607
608
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن