167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • مي کند رسوا ترازو جنس ناسنجيده را
    مردم سنجيده را ازشکوه در حشر از ميزان چه باک ؟
  • در نظرها عزت طوطي ز طاوس است بيش
    نيست گر رنگين سخن را جامه رنگين چه باک؟
  • مي توان با تازه رويان شد قرين از چشم پاک
    در گلستان است شبنم خوش نشين از چشم پاک
  • ميکند آب گهر را تلخ در کام صدف
    قطره اشکي که افتد بر زمين از چشم پاک
  • در تلاش نعمت دنيا عرق ريزي مکن
    اي بهشتي رو چه ريزي آب کوثر را به خاک؟
  • هر که نقش خويش را در خاکساري ديده است
    مي نهد چون بوريا پهلوي لاغررا به خاک
  • شرمساري مي برد صائب به خلدش بي حساب
    هرکه در محشر ز خود شرمنده مي خيزد زخاک
  • نيست نم در جوي من چون گردن ميناي خشک
    يک کف خاک است برسرمغزم از سوداي خشک
  • مي رساندم پيش ازين از شيشه خالي شراب
    مي خلد مي در دلم امروز چون ميناي خشک
  • غوره من شد مويز از سردي دنياي خشک
    سوخت خون چون نافه ام در دل ازين صحراي خشک
  • سخن که نيست در او درد، تيغ بي آب است
    زبان خويش بشو صائب از نصيحت خشک
  • هر عقده اي که در دل من بود باز کرد
    باشد بجا اگر دهم از ديده جاي اشک
  • در حوصله اش قطره شود گوهر شهوار
    آن را که بود همچو صدف کام و دهان پاک
  • بزمي که دراو نغمه تر پرده نشين است
    رگ در تن من چون رگ طنبور شود خشک
  • در هيچ سري نيست که سوداي ختن نيست
    تا نغز که از بوي خود آباد کند مشک
  • يک سر مو در اطاعت گرچه کوتاهي نکرد
    با دل من زلف او دارد همان صد حلقه جنگ
  • پاي سعي ديگران آمد گر از صحرا به سنگ
    در وطن آمد مرا از خواب سنگين پا به سنگ
  • گر به سنگ آمد ز ساحل کشتي اميد خلق
    صائب آمد کشتي ما در دل دريا به سنگ
  • از محک پروا ندارد نقره کامل عيار
    سر نپيچد هر که در سودا شود کامل ز سنگ
  • در جنون از سنگ طفلان شکوه کافر نعمتي است
    کرد خوانسالار قسمت نقل اين محفل ز سنگ
  • در گذر از بيستون چون برق اي شيرين مباد
    سر زند چون لاله خونين پنجه اي غافل زسنگ
  • به شکوهي که نشسته است مرا در دل عشق
    هيچ شاهي ننشسته است چنان بر او رنگ
  • دل مخور در طمع مزد که سازد ز شرار
    دهن تيشه فرهاد پر از زر رگ سنگ
  • شد ز تر دستي من بس که توانگر رگ سنگ
    گشت سيرابتر از لعل شرر در رگ سنگ
  • خط برآورد از حجاب آن چهره مستور را
    در بهار از پوست مي آيد برون ناچار گل