167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • عجب دارم که تا صبح قيامت بي صفا گردد
    که در زنجير دارد حسن راخط چو زنجيرش
  • به صد بي تابي يوسف ز خلوت مي دود بيرون
    اگر در خانه آيينه گردد عکس دمسازش
  • چه مي پرسي ز احوال شرار ما و پروازش
    که در يک نقطه طي شد جلوه انجام و آغازش
  • لبش راه سخن بسته است بر عاشق، ولي دارد
    ز هر مژگان زباني در دهن چشم سخنسازش
  • در آن محفل که شمع آن روي حيرت آفرين باشد
    سپند از جاي خود برخاستن گردد فراموشش
  • صباحت بيش ازين در مشرق امکان نمي باشد
    که از آب گهر شد بي صفا شيرين بناگوشش
  • ز وصل آن دهن بردار صائب کام پيش از خط
    که پي گم مي کند در دور خط سرچشمه نوشش
  • که حد دارد تواند شد طرف با حسن بيباکش ؟
    که با آن سرکشي چون سايه باشد سرو در خاکش
  • چه باشد حال دل در دست او يارب،که مي پيچد
    به خود چون زلف جوهر بيضه فولاد درچنگش
  • به فکر ما خمار آلودگان ساقي کجا افتد؟
    که مي گردد مي نارس ز تمکين کهنه در جامش
  • چسان در حلقه آغوش گيرم سرو نازي را
    که از شوخي نگين را ازنگين دان مي کند نامش
  • من آن آتش نوا مرغم که صيد هرکه گرديدم
    کند رقص سپند از شادماني دانه در دامش
  • من آن روزي که نخلش بارور مي گشت مي گفتم
    که خونها در دل عالم کند سيب زنخدانش
  • گوارا باد شرم همت آن لبهاي نوخط را
    که جان بخشي کند در پرده شب آب حيوانش
  • زطفلي گر چه پشت وروي تيغ ازهم نمي داند
    سراسر مي رود در سينه ها زخم نمايانش
  • چه بال و پر گشايد در دل چون چشم مور من؟
    پريزادي که باشد چون قفس ملک سليمانش
  • به آه سرد من آن شاخ گل سر در نمي آرد
    و گرنه هرنسيمي مي برد از راه بيرونش
  • سفال از بوي ريحان غوطه در درياي عنبر زد
    همان خشک است مغز عاشقان از خط شبگونش
  • سفر در خويش کردن بي نيازي بار مي آرد
    خوشا ديوانه اي کز سينه باشد بر مجنونش
  • ز عقل خام طينت پختگي جويي، نمي بيني
    که در خم جاي دارد چون مي نارس فلاطونش
  • ازان در چشم او عاشق بود از خاک ره کمتر
    که قمري مي کند نقش قدم را سرو سيمينش
  • دگر ماه نوي بر سينه من مي زند ناخن
    که گوهر در صدف پنهان شده است از شرم پروينش
  • مرا شمشاد قدي ميکشد در خاک و خون صائب
    که سر چون بيد مجنون برندارد سرو از پايش
  • ازان در دل گره چون لاله دارم شکوه خونين
    که خاکستر شود اشک کباب از گرمي خويش
  • به خال او سپردم خرده جان را،ندانستم
    که در ايام خط پنهان کند رو خال هندويش