167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • داغ در دل هست، اگر بر سر نباشد گو مباش
    حلقه بيرون درگر زر نباشد گو مباش
  • از تپيدن مي توان کوتاه کرد اين راه را
    قوت پرواز اگر در پر نباشد گو مباش
  • دل چو شد بي عشق،لرزيدن بر او بي حاصل است
    در بغل اين فرد باطل گر نباشد گو مباش
  • من که صائب لعل سازم سنگ را ازخون دل
    در زمين چون تنگ چشمان گنج گوهر گو مباش
  • دل نمي لرزد به صيد رام اين صياد را
    در قفس زنهار بي بال و پر افشاني مباش
  • دل به دست آور که مي در ساغرش خون مي شود
    باده پيمايي که برآتش کبابي نيستش
  • سرو ازان در چار موسم تازه روي و خرم است
    کز تهيدستي به دل بيم حسابي نيستش
  • خون گل در باغ بي ديوار مي باشد هدر
    واي بر حسني که بر سر ديده باني نيستش
  • چون نمکدان در نمک پاشي است سر تا پا دهان
    آن که وقت بوسه دادنها دهاني نيستش
  • هرکه دارد خرده خود از نواسنجان دريغ
    همچو گل در هفته اي مي ريزد از هم دفترش
  • شمع من در هر که آتش مي زند پروانه وار
    رنگ عشق تازه اي مي ريزد ازخاکسترش
  • آن پرپر و همچو حسن خود غريب افتاده است
    من سفر ناکرده در خاک وطن مي جويمش
  • تن به سختي ده اگر از اهل ايماني، که هست
    سبحه را در دل گره از رشته زنار بيش
  • خواب امني را که مي جستم به صد چشم از جهان
    بعد عمري يافتم در سايه ديوار خويش
  • آهوان ناز سگ ليلي به مجنون مي کنند
    عشق در هر جا که باشد مي کند تأثير خويش
  • نامه اش چون نامه صبح است در محشر سفيد
    هر که از اشک ندامت دادشست و شوي خويش
  • ز بس خون گريه کرد از رشک روي آتشين او
    چو رنگ لعل پنهان در دل خوناب شد آتش
  • گره چون گريه گرديده است شبنم درگلوي گل
    ننوشد آب خوش هرکس که دارد در کمين آتش
  • فرو خور خشم راگر زنده مي خواهي دل خودرا
    که کارآب حيوان مي کند در خوردن اين آتش
  • خطش زان درنظر چون موي آتش ديده مي آيد
    که ياقوت لب او راست در زير نگين آتش
  • زبس از زلف او در شانه کردن مشک مي ريزد
    چوپاي شمع تاريک است پاي سرو آزادش
  • عرق را روي آتشناک او در پرده مي سوزد
    ز استغنا نمي جوشد به شبنم خون گلزارش
  • اگر چون بوسه حرف تلخ او شيرين بود، شايد
    که در تنگ شکر شبها به روز آورده گفتارش
  • نظر چون از گل بي خار اين گلزار بردارم؟
    که چون مژگان دواند ريشه در دل خار ديوارش
  • به هرجاسرو او در جلوه آيد، کبک مي سازد
    به تيغ کوه خون خود حلال از شرم رفتارش