167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • کار ما چون زلف خوبان در گره افتاده است
    مي کني سر رشته گم صائب ز کار ما مپرس
  • شور بحر از لوح کشتي مي توان چون آب خواند
    در دل صد پاره ما بنگر از طوفان مپرس
  • بند و زندان بر دل خوش مشرب من بار نيست
    کز دل واکرده دارم پيشگاهي در قفس
  • دامگاه تازه اي پرواز را منظور بود
    اين که مي کردم نفس را راست گاهي در قفس
  • چشم وا کردن به روي بيوفايان مشکل است
    کاش مي بود از حريم بيضه راهي در قفس
  • شد ز خط لعل تو ايمن ز شبيخون هوس
    در شب تار بود شهد مسلم ز مگس
  • خضر در چشمه حيوان ز سياهي ره برد
    خال و خط رهبر آن کنج دهان ما را بس
  • غير از سپند خال که رو سخت کرده است
    در آتش اين چنين ننشسته است هيچ کس
  • در هيچ ذره نيست که شوري ز عشق نيست
    صائب ز قيد عشق نجسته است هيچ کس
  • زان پيش که در خاک رود، قطره خود را
    حيف است که پيوسته به دريا نکند کس
  • در چشم کند خانه، مگس را چو دهي روي
    با سفله همان به که مدارا نکند کس
  • مي پرد گوش اجابت در هواي ناله ات
    هايهايي سر کن اي بيدرد، هي هي زود باش
  • نشأه زنداني بود در شيشه هاي سر به مهر
    گرسري داري به شور عشق،بي دستار باش
  • تا بخندد بر رخت پيشاني منزل چو صبح
    هم به همت، هم به دست و پاي در شبگير باش
  • از گرفتاري مشو غافل در ايام نشاط
    گر به گلشن مي روي چون آب با زنجير باش
  • در حريم عشق و بزم حسن تا راهت دهند
    سينه بي کينه و آيينه بي زنگ باش
  • گاه در پاي خم و گه بر سر سجاده باش
    باسفال و جام زريکرنگ همچون باده باش
  • ازکمان توست هر تيري که در دل مي خلد
    راست شو، از تير طعن کج نظر آسوده باش
  • دست تا از توست، دست از دامن ريزش مدار
    تا نمي در شيشه داري تشنه پيمانه باش
  • در حضور اهل دل چون گل سراپا گوش شو
    پيش اهل حال چون سوسن زبان يکسر مباش
  • صبح نزديک است، نور شمع مي گيرد هوا
    بيش ازين اي بيخبر در بند بال و پر مباش
  • طي عرض راه، طول راه را سازد زياد
    در ره حق همچو مستان هر طرف مايل مباش
  • سيم وزر را نيست چون سيماب دريک جا قرار
    چون صدف در فکر جمع گوهر غلطان مباش
  • سرمه کن از برق بينش پرده هاي خواب را
    بيش ازين در زير ابر اي ديده روشن مباش
  • چون حباب اين عقده کز کسب هوا در کار توست
    از نسيمي عين دريا مي شود غمگين مباش