167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • زان خط ظالم مشو غافل که در هر حلقه اي
    فتنه ها آماده چون دور قمر دارد هنوز
  • گر چه زلف کافرش را خط مسلمان کرده است
    سبحه در دل صد گره دارد ز زنارش هنوز
  • نرگسش از دود تلخ خط اگر پژمرده شد
    چين ابرو در زبان بازي است چون سوسن هنوز
  • گر چه از بادخزان زير وزبر شد گلشنش
    مي پرد چشم و دل صائب در آن گلشن هنوز
  • عشق با عقل محال است شود در دل جمع
    اين دو تيغ است که همخانه نگردد هرگز
  • خوشا سري که ز شور جنون بود در گرد
    خوشا دلي که به بال تپش کند پرواز
  • شد آفتاب تو در ابر خط نهان هر چند
    ز عارض تو شود ديده ها پر آب هنوز
  • منت مکش ز سرمه که آن چشم خوش نگاه
    در بردن دل است ز دنباله بي نياز
  • دل خون شد و همان ستم آسمان بجاست
    گل کرد شمع (و)باد صبا در بدر هنوز
  • ماتم و سور جهان با يکدگر آميخته است
    خنده ها چون برق دارد ابر گريان در لباس
  • شرم همت يادگير از يوسف مصري که داد
    نور بينش را به چشم پير کنعان در لباس
  • تا نگردد عيش شيرينش ز چشم شور تلخ
    از سر پر مغز گردد پسته خندان در لباس
  • راز عشق از پرده پوشي مي شود رسوا که هست
    باوجود نافه، بوي مشک عريان در لباس
  • درد پيري را جواني مي کند درمان و بس
    آه کاين درمان نباشد در دکان هيچ کس
  • در بيابان طلب چون گردباد از ضعف تن
    گرد مي خيزد زمن تا راست مي سازم نفس
  • مي شود شمع اميدش روشن از باد صبا
    هرکه در راه طلب چون لاله مي سوزد نفس
  • اي که مي پرسي که در ملک محبت باب چيست
    اشک گرم وچهره خونين همين باب است وبس
  • موج در هرجنبش از حالي به حالي مي رود
    بحر لنگردار يکتايي به يک حال است وبس
  • همچو مجنون هيچ کس از رفتن ما داغ نيست
    چشم آهو در قفاي ما به دنيا است وبس
  • از دل آگاه در عالم همين نام است و بس
    چشم بيداري که ديدم حلقه دام است وبس
  • پي به کنه خويش نتوان برد بي ترک خودي
    راه اين ويرانه در بسته از بام است وبس
  • هرکه را ديدم صائب پخته مي گويد سخن
    در ميان اهل معني فکر ما خام است وبس
  • تا مگر بر چون خودي در گفتگو غالب شوند
    مطلب ارباب علم از قيل و قال اين است و بس
  • در تنور سينه خم جوش اين مي را ببين
    نشأه اين باده رااز ساغر و مينا مپرس
  • چون شرر انجام ما در نقطه آغاز بود
    ديگر از آغاز و از انجام کار ما مپرس