167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • هر چند ره در آن زلف پيدا نمي توان کرد
    قطع اميد ازان زلف قطعا نمي توان کرد
  • اميد يافتن هست گم گشته جهان را
    در خويش هر که گم گشت پيدا نمي توان کرد
  • شيريني شکر خواب در خانه اش زند موج
    از فقر هر که قانع با فرش بوريا شد
  • صائب چو مي توان شد از يک دو جام گلزار
    در پيش چشم ما را گلزارگو نباشد
  • بي آه نيست ممکن رستن ز قيد هستي
    هر کس که در چه افتاد با اين رسن برآيد
  • نمي توان به وطن ناله اي به درد کشيدن
    نواي مرغ چمن در چمن من غريب نگردد
  • به هر طرف که روي گل نظربه روي تو دارد
    مرو ز باغ که گل در چمن غريب نگردد
  • کدام راهرو اينجا دم از ثبات قدم زد
    که هم ز نقش قدم پاي در رکاب ندارد
  • دلي که نيست در او گوشه اي ز وسعت مشرب
    چوخانه اي است که ايوان وپيشگاه ندارد
  • ز خشت خم در حکمت گشاده گشت به رويم
    به حق مي که فلاطون چنين رساله ندارد
  • زمانه اي است که بندند بر رخش در کنعان
    اگر به دست تهي ماه مصر از سفر آيد
  • به جنگ دشمن عاجز مرو که در ره مردي
    اگر به سنگ خورد تيغ به که بر سپر آيد
  • بر آيد اختر من صائب از وبال زماني
    که تخم سوخته از خاک در بهار بر آيد
  • از بيم خط آن لب شد باريک وچنين باشد
    آن را که چنين زهري در زير نگين باشد
  • هر گز نشود سر سبز در کان نمک ريحان
    مشکل که بر آرد خط لب چون نمکين باشد
  • ازبيم خط آن لب شد باريک و چنين باشد
    آن را که چنين زهري در زير نگين باشد
  • نيست ز تشنگان خبر در ظلمات خضر را
    دل به حريم زلف او ياد ز من نمي کند
  • همه شب در انتظارم که چو شمع صبحگاهي
    نفسي بر آرم از دل که نفس به من نماند
  • گر چه در شيريني و لذت مثل آمد نبات
    حاش لله کان بود همچون لب جانان لذيذ
  • ز خط به خوردن خون چشم يار مايل شد
    که در بهار به مستان بود شراب لذيذ
  • در کام قانع آب حيات است نان خشک
    بي نان خورش به منعم اگر نيست نان لذيذ
  • زخم تير راست از کج بيش در دل مي خلد
    سخت مي ترسم شود بامن مساعد روزگار
  • در تلافي کوه غم بردارمش صائب ز دل
    چون سبوي باده هر دوشي که آرم زير بار
  • نيست گر صبح قيامت گردنش،چون ديده ها
    مي پرد چون نامه در نظاره اش بي اختيار؟
  • جاي خود را تا به چشم فتنه جوي او سپرد
    در شکر خواب فراغت رفت چشم روزگار