167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • گر به معمار ز غفلت نتواني پي برد
    در کف خاک تو بنگر که چها ساخته اند
  • نکته هايي که نهان بود در آن نقطه خال
    مو بمو زان خط شبرنگ عيان ساخته اند
  • در دل ما نگذشته است، خدا مي داند
    سخني چند که ما را ز زبان ساخته اند
  • سالها غوطه چو شب در دل ظلمت زده اند
    تا ز چاک جگر خود سحري يافته اند
  • چه خيال است که در روز جزا سبز شوند؟
    دانه هايي که درين شوره زمين پا بستند
  • پيشتر زان که کند لاله به خون چشم سياه
    چشم را پنجه خونين به در خانه زدند
  • اي بسا خيره نگاهان که به يک چشم زدن
    چون شرر محو در آن شعله ديدار شدند
  • آنچه از مايده فيض بر اين نه طبق است
    رزق جمعي است که در پرده شب بيدارند
  • صائب اين دامن پر گل که بهار آورده است
    مزد خاري است که اين طايفه در پا دارند
  • صبر بر زخم زبان کن اگر از اهل دلي
    غنچه را در بغل خار نهان مي دارند
  • صائب اين صاف ضميران چو دهن باز کنند
    چون صدف دامني از در و گهر مي گيرند
  • عاشقاني که به تسليم و رضا مي باشند
    تا به گردن همه در آب بقا مي باشند
  • نيک چون در نگري رو به قفا مي تازند
    ساده لوحان که گريزان ز قضا مي باشند
  • چشم خفته است غزالي که ندارد شوخي
    من و آن صيد که خون در دل صياد کند
  • زنگ در سينه من ريشه رسانده است به آب
    سعي صيقل چه به اين آينه تار کند؟
  • به لب خشک مکن عيب من تشنه جگر
    کاين سفالي است که خون در دل فغفور کند
  • چه خيال است دل آزاد شود زير فلک؟
    مرغ در بيضه محال است که پر باز کند
  • در گرفت از نفس گرم تو صائب دل سنگ
    اين شرر تا به دل سوخته جانان چه کند؟
  • همه شب ناخن من با دل من در جنگ است
    چه کند صيقل اگر آينه روشن نکند؟
  • بس که غم قفل به دلهاي پريشان زده است
    غنچه اي در دل شب ياد شکفتن نکند
  • کار صد رطل گران مي کند از شادابي
    گوهري را که ز گفتار تو در گوش کنند
  • داغ رشک است که در خون جگر غوطه زده است
    اين نه لاله است که بر تربت فرهاد بود
  • تخم قارون ز دل خاک به صحرا آمد
    تا به کي دانه ما در جگر خاک بود؟
  • دانه خال تو روزي که مرا در دل بود
    حاصل روي زمين از من بي حاصل بود
  • گرچه در ساغر خوبان دگر درد مي است
    خط به گرد لب او، خط لب جام بود