167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • غوطه در خون زند آن کس که کند غمازي
    صبح خونين جگر از پرده دري مي گردد
  • هر که در پرده خورد خون جگر همچو غزال
    اي بسا نافه سربسته که از ناف آرد
  • گر چه چشم تو نبيند به تو پا از ناز
    خم ابروي تو خم در خم دلها دارد
  • صائب اين ذوق که از نشأه مي يافته است
    جان اگر در گرو باده کند جا دارد
  • نيست خالي سر مويي به تن از جان لطيف
    هر که را جا نبود، در همه جا جا دارد
  • از دل سنگ تو بر کوه بود پشت بلا
    فتنه از زلف تو در دست عنانها دارد
  • تيغ ناز تو ز خط زنگ برآورد و هنوز
    غمزه شوخ تو سر در پي جانها دارد
  • گريه و آه، گل و سبزه باغ هنرست
    تيغ در آتش و آب است که جوهر دارد
  • نيست آيينه ما صاف چو شبنم، ورنه
    مي توان يافت که هر غنچه چه در دل دارد
  • چمن آرا چه خيال است که بيند در خواب
    غنچه آن گوشه چشمي که به بلبل دارد
  • مي کشد چون جگر صبح، نفس را به حساب
    هر که در مد نظر روز حسابي دارد
  • چون دم تيغ ز هر موج دلش مي لرزد
    هر که در دل چو صدف گوهر رازي دارد
  • کعبه هر چند که در مد نظر افتاده است
    هر که را مي نگري چشم به راهي دارد
  • غرض اين است که غيري نکند در دل جاي
    آن که ما را به دل تنگ نگه مي دارد
  • هوس داغ تو سر داد به صحرا ما را
    طلب درد تو ما را به در دلها برد
  • حيف و صد حيف که در مجمع خوبان صائب
    نيست امروز حريفي که دل از ما ببرد
  • تو که در مکر و حيل دست ز شيطان بردي
    چه خيال است که ايمان ز تو شيطان نبرد؟
  • نافه را کاکل مشکين تو در هم پيچيد
    تا چه از نکهت زلف تو به عنبر گذرد
  • تا به کي در تن خاکي، که شود زير و زبر
    روز ما همچو شب گور به تلخي گذرد؟
  • غنچه زنده دلي در دل شب مي خندد
    فيض، آبي است که از جوي سحر مي گذرد
  • اگر اين است فلک، روز و شب عشرت ما
    در شب جمعه و روز رمضان مي گذرد
  • شعله حسن، جگر سوخته اي مي طلبيد
    عشق در هر دو جهان گشت و مرا پيدا کرد
  • يک جهت گر شده اي در سفر يکتايي
    صائب از هر دو جهان قطع نظر بايد کرد
  • عارفي را که پر و بال فلک جولان نيست
    سير در کوچه و بازار نمي بايد کرد
  • تا توان بود خمش، چون قلم از بي مغزي
    سر خود در سر گفتار نمي بايد کرد