167906 مورد در 0.11 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • نه بيدردي است گر اشکم به چشم تر نمي آيد
    مرا از سيرچشمي در نظر گوهر نمي آيد
  • در افتادگي زن تا ز منزل سر برون آري
    که قطع اين ره از مقراض بال و پر نمي آيد
  • به تمکيني به آغوش من بيتاب مي آيي
    که مي از شيشه سربسته در ساغر نمي آيد
  • اگر نه سرمه دارد در گلو صائب زآه ما
    چه پيش آمد که از صبح جزا دم برنمي آيد؟
  • حيا چندان که خود را مي کشد در پرده پوشيها
    به شوخيهاي آن چاک گريبان برنمي آيد
  • مکن اي عقل در اصلاح من اوقات خود باطل
    که غير از عشق کار ديگر از من برنمي آيد
  • گذشتم از فلکها تا کشيدم پاي در دامن
    که مي گويد که کاري از نشستن برنمي آيد؟
  • مرا از ميکشان بر لاله صائب رشک مي آيد
    که تا مي در قدح دارد زگلشن برنمي آيد
  • اگر خواهي سلامت از جهان، سر در گريبان کش
    کز اين دريا برون کس بي فرو رفتن نمي آيد
  • سرافرازي اگر داري طمع سر در گريبان کش
    کز اين دريا برون کس بي فرو رفتن نمي آيد
  • فرو رو در سخن تا دامن معني به دست آري
    که بي غواصي از دريا گهر بيرون نمي آيد
  • زگير و دار عقل آسوده گردد دل چو روشن شد
    که در مهتاب از منزل عسس بيرون نمي آيد
  • در آن محفل که من صائب تلاش گفتگو دارم
    صدا غير از سپند از هيچ کس بيرون نمي آيد
  • در آن وادي که من چون نقش پا از کاروان ماندم
    زبيم راهزن بانگ جرس بيرون نمي آيد
  • در آن محفل که من بردارم از لب مهر خاموشي
    صدا غير از سپند از هيچ کس بيرون نمي آيد
  • به خود کرده است روي هر دو عالم چون صف مژگان
    تصرف در خم محراب ابرو اين چنين بايد
  • هواي صيد معني هست اگر در سرترا صائب
    کمندي پيش دست خود زپيچ و تاب مي بايد
  • متاع من همه گفتار بي کردار و در محشر
    پي سودا همه کردار بي گفتار مي بايد
  • مدام از عشق جوشي در دل بي کينه مي بايد
    چو دريا مطرب عاشق درون سينه مي بايد
  • ترقي در شناسايي بود ارباب دولت را
    که از حفظ مراتب اين بنا را زينه مي بايد
  • مرا از پاي نافرمان چها بر سر نمي آيد
    خوشا پايي که همچون سرو در دامان بياسايد
  • در آن وادي که محمل پرده سازست از افغان
    جرس کي ظرف آن دارد که از افغان بياسايد؟
  • هوادار سر زلف صنم چون شمع مي بايد
    که گر در آتش افتد از ميان زنار نگشايد
  • همان در ناله طوفان مي کنم با آن که مي دانم
    جرس را عقده از دل ناله هاي زار نگشايد
  • تلاش خاکساري مي کنم در عشق، تا ديدم
    که تيغ موج را دريا به ساحل کار فرمايد