167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • دل ما بيقراران چون شود آسوده در زلفي
    که يک دم بر زمين با پاي چوبين شانه ننشيند
  • زخون دل شراب، از پاره دل کن کباب خود
    مبر در پيش هر بي آبرو زنهار آب خود
  • مشو فارغ زپيچ و تاب تا آسان شود کارت
    که جوهر رخنه در فولاد کرد از پيچ و تاب خود
  • دل نوراني خود را مصفا از علايق کن
    نهان در ابر خواهي داشت تا کي آفتاب خود؟
  • گر از بيطاقتي خود قاصد پيغام خود گردم
    فرامش مي کنم در راه از غيرت پيام خود!
  • شکاري چون به بخت ما نمي افتد همان بهتر
    که در خاک فراموشان نهان سازيم دام خود
  • قفس را نخل ايمن مي کند گلبانگ من صائب
    ندارد خلد چون من بلبلي در بوستان خود
  • به بي برگي قناعت مي کنم تا نوبهار آيد
    به زخم خار دارم صبر تا گل در کنار آيد
  • به راه عشق اگر خاري مرا در دامن آويزد
    چنان گريم به درد دل که خون از چشم خار آيد
  • لب گفتار بستم چون صدف از حرف نيک و بد
    به فال گوش در دريا نشستم تا چه پيش آيد
  • ندانم چيست طعم آن لب ميخوش، همين دانم
    که آب زندگي از ديدن او در دهان آيد
  • کجا آسان زقيد جسم پاي دل برون آيد؟
    نپوسد دانه تا در خاک کي از گل برون آيد؟
  • عجب رسمي است در درياي بي پايان نوميدي
    که هر کس دل به دريا کرد از ساحل برون آيد
  • چه خواهد بود يارب حال نخل ميوه دار او
    در آن گلشن که پاي سرو دير از گل برون آيد
  • زمشرق مي شود هر اختري در وقت خود طالع
    رسد چون نوبت نان طفل را دندان برون آيد
  • نصيحت در شرارت گرم سازد سخت رويان را
    که چون بر سنگ آيد آتش از پيکان برون آيد
  • بکش تا مي تواني خشم عالمسوز را در دل
    کز اين آتش به همواري گل و ريحان برون آيد
  • لب گورست از بي برگي قسمت لب نانش
    دهاني را که در صد سالگي دندان برون آيد
  • چنان دستي است در مهمان نوازيها مرا صائب
    که چون سوفار، پيکان از دلم خندان برون آيد
  • نفس چون مشک سوزد در جگر وحشي غزالان را
    به قصد صيد چون ابر و کمان من برون آيد
  • نگه چون اشک گردد آب در چشم تماشايي
    به اين شرم و حيا گر دلستان من برون آيد
  • رگ خامي سراسر مي رود چون رشته در جانم
    اگر چون شمع آتش از دهان من برون آيد
  • در آن محفل که بي آتش سپند از جاي برخيزد
    کجا خودداري از پروانه بيتاب مي آيد؟
  • دل آگاه در پيري زغفلت بيش مي لرزد
    که وقت صبح اکثر شبروان را خواب مي آيد
  • چنان نازک شده است از گريه کردن پرده چشمم
    که آبم در نظر از پرتو مهتاب مي آيد