167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شاه نعمت الله ولي

  • در دل من عشق او گنجي است در ويرانه اي
    گنج اگر خواهي بجو کنج دل ويران من
  • ديده ام آن جمال او در همه حسن دلبران
    در همه حسن دلبران ديده ام آن جمال او
  • در ميان با هر يکي و بر کنار از هر يکي
    عقل کل حيران و سرگردان شده در کوي او
  • دلم خلوت سراي تست غيري در نمي گنجد
    ندارم در همه عالم کسي ديگر به جاي تو
  • هواي تست در جانم هميشه از خدا خواهم
    چه خوش عمري که من دارم که هستم در هواي تو
  • هواي تست در جانم که مي دارد مرا زنده
    ندارم در همه عالم هوائي جز هواي تو
  • هر چه مي بينم بود در چشم من آئينه اي
    مي نمايد در نظر نقش خيال روي تو
  • جام و مي لطيفند اين جسم و جان که داريم
    در باطن آفتابيم در ظاهريم چون ماه
  • دل معمور آن باشد که خوش گنجي بود در وي
    وگر گنجي در او نبود بسي زو کنج ويران به
  • صورت و معني عالم جمع کرده در يکي
    و آن يکي در دو جهان سلطان و سرور ساخته
  • اسم اعظم نعمت الله را عطا کرده به من
    بنده اي را سيدي در بحر و در بر ساخته
  • تا خيال روي خوبش ديده ام در آينه
    روز و شب دارم ز عشقش در برابر آينه
  • اي در ميان جان ها از ما کنار تا کي
    مستان شراب نوشند ما در خمار تا کي
  • در خلوت دل تست ياري و يار غاري
    تو مي روي به هر در غافل ز يار تا کي
  • سيد بجست و جوي تو گردد بهر در روز و شب
    او در برون جوياي تو تو خود درون مخزني
  • درآ در گوشه ديده کناري گير از مردم
    که بر دست و کنار آنجا کنارش در ميان بيني
  • در اين خلوت سراي دل نگنجد غير او ديگر
    چو غيري نيست در عالم تو غيري را چه مي جوئي
  • وصف او گويد به جان شاه فلک در نيمروز
    مدح او خواند روان در ملک خاور آفتاب
  • آفتاب از جسم و جان پاک او تا نور يافت
    پادشاهي مي کند در بحر و در بر آفتاب
  • در دو عالم چون يکي دارنده اشيا بود
    هر يکي در ذات خود يکتاي بي همتا بود
  • در شش جهت گشتم بسي در آرزوي روي او
    تا يک جهت گرديده ام آسوده از شش سو شدم
  • ظاهر شده در آدم ذات و صفتش با هم
    ذات و صفتش با هم ظاهر شده در آدم
  • حق تعالي وصف او فرمود در قرآن تمام
    هفت هيکل هر که خواند آيتي در شأن اوست
  • در هر چه نظر کنم توئي در نظرم
    وين طرفه که از تو من ترا مي نگرم
  • گزيده غزليات شهريار

  • در وصل هم ز عشق تو اي گل در آتشم
    عاشق نمي شوي که ببيني چه مي کشم
  • تا که در ديده من کون و مکان آينه گشت
    هم در آن آينه آن آينه رو مي بينم
  • در نمازند درختان و گل از باد وزان
    خم به سرچشمه و در کار وضو مي بينم
  • صبا به شوق در ايوان شهريار آمد
    که خيز و سر به در از دخمه کن بهار آمد
  • گشود پير در خم و باغبان در باغ
    شراب و شهد به بازار و گل به بارآمد
  • ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم
    خانه گوئي به سرم ريخت چو اين قصه شنودم
  • آن که مي خواست برويم در دولت بگشايد
    با که گويم که در خانه به رويش نگشودم
  • به جاي آب روان نيستم دريغ که در جوي
    به سر بغلطم و در پيش راه باغ تو گيرم
  • تو با اغيار پيش چشم من مي در سبو کردي
    من از بيم شماتت گريه پنهان در گلو کردم
  • مشکل از گير تو جان در برم اي ناصح عاقل
    که تو در حلقه زنجير جنون گير نکردي
  • در بهاران چون ز دست نوجوانان جام گيرم
    چون خمار باده ام در سر کند غوغا جواني
  • در کار ما پروائي از طعن بدانديشان مکن
    پروانه گو در محفل اين شمع بي پروا بيا
  • در دياري که در او نيست کسي يار کسي
    کاش يارب که نيفتد به کسي کار کسي
  • منم آن مرغ گرفتار که در کنج قفس
    سوخت در فصل گلم حسرت بي بال و پري
  • چشم خود در شکن خط بنهفتم که بدزدي
    يک نظر در تو ببينم چو تو اين نامه بخواني
  • اي بسا شب به اميدي که زني حلقه به در
    ديده را حلقه صفت دوخته بر در کردم
  • اي سرشگ اينهمه لبريز شدن آن تو نيت
    آتشي بود در اين سينه که در جوش شدي
  • با سر نامه گشودم در گنجينه راز
    که هم از خواجه گشوده است در راز به من
  • در گلشن دل آب و هوائي است بهشتي
    گل باش و در اين آب و هوا نشو و نما کن
  • ديوان شيخ بهايي

  • مي کند زلفت منادي بر در دلها که من
    گوهر خورشيد در دامان شب گم کرده اي
  • چون منتظران به هر زماني صد بار
    جان بر در چشم آيد و دل بر در گوش
  • کشکول شيخ بهايي

  • من چو ايشان ام ولي در راه دين
    نه زنم نه مرد در دين آه از اين
  • قامتت راست چو تير است و عقابست تيري
    که زن دور و مرا در دل و در جان گذرد.
  • چون در ازل وجود يکي ثابت است و بس
    اين مبحث وجود و عدم در ميانه چيست
  • بندي آن چشم مخمورم که از مستي و ناز
    در ميان شهر در هر گوشه اي غوغاي اوست
  • افغان برآيد هر طرف کان مه خرامان در رسد
    کآو از بلبل خوش بود چون گل به بستان در رسد