نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان سنايي
کي نام کهن گردد مجدود سنايي را
نو نو چو مي آرايد،
در
وصف تو ديوانها
اي چو نعمان بن ثابت
در
شريعت مقتدا
وي بحجت پيشواي شرع و دين مصطفا
روز و شب هستند همچون مادران مهربان
در
دعاي نيک تو هم مدعي هم مدعا
حشمت قاضي امين بايد، درين ره بدرقه
دانش قاضي امين زيبد، درين
در
پادشا
در
ميانست هر کرا هستي ست
از پي نيستي ميان ترا
زان که تير فلک همي هر دم
زه کند
در
ثنا کمان ترا
در
همه هست و نيست، از تري و تازگي
نيست نهانخانه اي ثروت جان ترا
پيوسته هما گويد: يکيست يگانه
تا
در
طرب آرد به هوا بر ورشان را
هر گويد هو صد بدمي سرخ کبوتر
در
گفتن هو دارد پيوسته لسان را
مرغابي سرخاب که
در
آب نشيند
گويد که خدايي و سزايي تو جهان را
در
خويد چنين گويد کرک که: خدايا
تو خالق خلقاني صد قرن قران را
دنيا چو يکي بيشه شماريد و ژيان شير
در
بيشه مشوريد مر آن شير ژيان را
ايزد چو به زنار نبستست ميانتان
در
پيش چو خود خيره مبنديد ميان را
از براي عز ديدار سياوخشي و شش
همچو بيژن بند کن
در
چاه خواري جاه را
آه غمازست اندر راه عشق و عاشقي
بند برنه
در
نهانخانه خموشي آه را
باد کبر از سر بنه
در
دل برافراز آتشي
پس برآن آتش بسوزان آبگون درگاه را
چون دختر دوشيزه نيايد به جهان
در
کم گير ز ذريت آدم پسري را
در
حريم عدل او تا او پديد آيد به حکم
خاصيت بگذاشت گاه که ربودن کهربا
جان پاکان گرسنه علم تواند از ديرباز
سفره اندر سفره بنهادي و
در
دادي صلا
آن چنانت ره نمود ايزد به پاکي تا شدند
خرقه پوشان فلک
در
جنب تو ناپارسا
بي پدر بودي وليک اکنون چناني کز شرف
پادشاه دين همي
در
دين پدر خواند ترا
اي نهاده پاي همت بر سر اوج سما
وي گرفته ملک حکمت گشته
در
وي مقتدا
تا ز سر شادي برون ننهند مردان صفا
دست نتوانند زد
در
بارگاه مصطفا
لحظه اي گمشد ز خدمت هدهد اندر مملکت
در
کفارت ملکتي بايست چون ملک سبا
گر کوه دجله آن گردد که دارد مردوار
در
درون مجنون محرم وز برون فرهاد را
بس نباشد قيمت گوهر به رونقهاي درد
در
نيابد بخشش بوبکر حق اصطفا
اينهمه
در
زير سنگ آخر برآيد روزگار
وينهمه بر بام زنگ آخر برآيد اين صدا
آشنا شو چون سنايي
در
مثال راه عشق
تا شوي نزد بزرگان رازدار و آشنا
طوقداران الاهي از زبان ذوق و شوق
عل را
در
شرع او خوانند غمخوار و کيا
گر دعاهاي تهي دستان بر آن
در
بگذرد
باز گردد زاستان با آستين پر دعا
در
حريم مصطفا بوبکروار اندر خرام
تا سيه رويي جفا بيني و خوشخويي وفا
عارف زرگر که
در
دنيا چو عقل و آفتاب
عارفست اندر احاطت زرگرست اندر عطا
مقتداي عالم آمد مقتدي
در
دين او
من غلام مقتدي و خاکپاي مقتدا
قاضي مکرم که چون فوت صلات ايزدي
هست
در
شرع کرم فوت صلاتش را قضا
روح او بر غيب واقف همچو لوح آسمان
کاک او
در
شرع منصف همچو خط استوا
از تو بودم بآستانه خواجه عارف معرفت
وز تو کردم
در
فرات نعمت او آشنا
هست کار من برو چونانکه وقتي پيش ازين
دهخدايي گفت با غوري فضولي
در
نسا
آنم که برده ام علم علم
در
جهان
بر گوشه ثريا از مرکز ثرا
در
پاي ناکسان نپراکنده ام گهر
از دست مهتران نپذيرفته ام عطا
آن گه به کام او نفسي بر نياورند
در
دوستي کجا بود اين قاعده روا
در
فضل او کنند به هر موضعي حسد
بر نقص او دهند ز هر جانبي رضا
چون جوهر سخا شد نزديک اهل بخل
چون عنصري ز ظلمت
در
جنب صد ضيا
وگر نز بهر دينستي
در
اندر بنددي گردون
وگر نز بهر شرعستي، کمر بگشايدي جوزا
در
حسرت نسيم صباييم اي بسا
کآرد صبا نسيم و نيارد نسيم ما
عالم چو منزلست و خلايق مسافرند
در
وي مزورست مقام و مقيم ما
در
وصف اين زمانه ناپايدار شوم
بشنو که مختصر مثلي زد حکيم ما
گفتا: زمانه ما را مانند دايه ايست
بسته
در
و اميد رضيع و فطيم ما
اي
در
حکمست و اين دعوي که کردم راست بود
گر نداري استوارم بگذرانم صد گوا
شکلهاشان
در
مخارج نقش نفس ناطقه
ذاتهاشان بر منابر شرح شرع مصطفا
وين دگر گفتي: مرا حرف روي کن تا چنو
در
ميان حرفها بازار من گردد روا
چون ز خلق معنويت آن ديده بودم
در
زمان
از پي تشريف ايشان مثنوي گفتم ثنا
جهان نديد مگر چرمه ترا
در
تک
به هيچ مستقري سايه گستر آتش و آب
بر هر مژه چشمش بنبشته که: لا تعجل
در
هر شکن زلفش برخوانده که: لا تعجب
ورنه برو و بنگر از ديده روحاني
در
باغ جمال او زلف و زنخ و غبغب
کافر مژگانش از بت بر ساخت مرا قبله
نازک لب او
در
تب بگداخت مرا قالب
گر عدل عمر خواهي آنک
در
او بنشين
ور جود علي جويي اينک کف او اشرب
بر آخور او بادا دوبارگي عالم
در
دولت و پيروزي هم ادهم و اشهب
گفتم: آن زلف تو کي گيرم
در
دست بگفت:
ادفع الدرهم خذمنه عناقيد رطب
خشک گردد ز تف صاعقه درياي محيط
گر بدو
در
شود از آتش خشم تو لهب
چنبر دايره بگشايد
در
وقت از بيم
گر زني بر نقط دايره مسمار غضب
ليک
در
مدح چنين خاک سرشتان از حرص
عمر نا من قبل الفضة کالريح ذهب
فاجران را قصبي بر سر و توزي
در
بر
شاعران از پي دراعه نيابند سلب
گردون چو روي عاشقان
در
لولو مکنون نهان
گيتي چو روي دلبران پوشيده از عنبر سلب
روزي ده سياره بر کسب ضيارا
در
يوزه گر سايه پر کله ماست
آنجا که بود کوشش شطرنج تواضع
در
نطع جهان هر چه پياده ست شه ماست
هر عارضه کآيد ز خداوند بر ما
در
بندگي آنجا که آن عامه مه ماست
آنکس که ملوکان به غلاميش نيرزند
در
خدمت کمتر حشم بارگه ماست
چنو
در
بزرگان بزرگي که ديد
چنو از عزيزان عزيزي کجاست
ترا ز ايزد پاک الهام صدق
در
اقوال و افعال يکسر عطاست
سه حرفست نامش که
در
مرتبت
سه روحست آن نطق و حس و نماست
در
اقليم ادراک احياي او
خرد را و جان را رياست رياست
تو فوق همه عالماني به علم
که اين فوق
در
علم بي منتهاست
خصال و جمال تو
در
چشم عقل
همه صورت و سيرت مصطفاست
مرد هشيار
در
اين عهد کمست
ور کسي هست بدين متهمست
زيرکان را ز
در
عالم و شاه
وقت گرمست نه وقت کرمست
هست پنهان ز سفيهان چو قدم
هر کرا
در
ره حکمت قدمست
و آن که بيناست درو از پي امن
راه
در
بسته چو جذر اصمست
از يکي
در
نگري تا به هزار
همه را عشق دوام و درمست
فاضلان را ز پي لاف فضول
روي
در
رفع و جر و جزم و ضمست
باز سايل را
در
هر دو جهان
دوزخش «لا» و بهشتش «نعم »ست
چشم عامي به سوي عالم زان
که فلان
در
جدل کيف و کمست
همگان سغبه صيدند و حرام
کو کسي کز پي حق
در
حرمست
خاک را از باد بوي مهرباني آمدست
در
ده آن آتش که آب زندگاني آمدست
باغ مهمان دوست برگ ميزباني ساختست
مرغ اندک زاد
در
بسيار داني آمدست
دست خسرو گر نبوسيدست ابر بادپاي
پس چرا چوندست او
در
درفشاني آمدست
سبزه کو پذرفت نقش تيغ تيزش لاجرم
همچو تيغش نيز
در
عالم ستاني آمدست
پيش تخت شاه چون من طوطي شکرفشان
بلبل اندر پيش گل
در
مدح خواني آمدست
سرو يازان بين که گويي زين جهان لعبتي
پيش سلطان
در
قباي آن جهاني آمدست
آسمان پيش جلال او زمين گردد از آنک
از جلال او زمين
در
ترجماني آمدست
شاه اقليم چهارم تا فرستد هم خراج
در
فراهم کردن زرهاي کاني آمدست
کارداران سراي هشتمين را بر فلک
راي عاليقدر تو
در
ميزباني آمدست
در
پيش جوهري چو سفالست آن صدف
کاندر ميان او گهري شاهوار نيست
در
هفت بخش عالم يک مبتدع نماند
کز ذوالفقار حجت تو دلفگار نيست
يک تن نماند
در
چمن جود تو که او
چون فاخته ز منت تو طوقدار نيست
گر چه دهي وگر ندهي صله
در
دو حال
جز گوهر ثناي من اينجا نثار نيست
عشق بر تدبير خندد زان که
در
صحراي عقل
هر چه تدبيرست جز بازيچه تقدير نيست
عاشقي با خواجگي خصمست زان
در
کوي عشق
هر کجا چشم افگني تيرست يکسر مير نيست
شاه ما بهرامشاه آن شاه کز بهر شرف
چرخ را
در
بندگي درگاه او تقصير نيست
درد اين باد هوا
در
تن هرکس که شود
هست دردي که بجز سوختنش درمان نيست
تا
در
آتش چو روي همچو براهيم خليل
چون ترا آيت يزدان رقم عنوان نيست
صفحه قبل
1
...
601
602
603
604
605
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن