167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • بکش دست طمع از دامن طول امل صائب
    که زلف دود در سر پنجه مجمر نمي ماند
  • نپوشد خط مشکين آب و رنگ لعل جانان را
    نهان در تيرگي اين چشمه حيوان نمي ماند
  • به خوابي مي شود آزاد روح از قيد آب و گل
    تمام عمر ماه مصر در زندان نمي ماند
  • شود هر اختري زير فلک در وقت خود طالع
    رسد چون نوبت نان طفل بي دندان نمي ماند
  • سخن بر گرد عالم مي دود گر رتبه اي دارد
    متاع يوسفي در گوشه دکان نمي ماند
  • کدامين شوخ چشم امروز جا دارد درين گلشن؟
    که در کاويدن دل خارش از مژگان نمي ماند
  • به دلتنگي قناعت کن ثبات عمر اگر خواهي
    که چون شد غنچه گل، در بوستان چندان نمي ماند
  • به دل مژگان آن ناآشنا پنهان نمي ماند
    که خاري گر خلد در دست و پا پنهان نمي ماند
  • لب از اظهار راز عشق بستم، گرچه مي دانم
    زشوخي در دل سنگ اين شرر پنهان نمي ماند
  • زشوخي جلوه او مي برد با خويش دلها را
    از ان آهوي وحشي در زمين دامي نمي ماند
  • چه غم دارم گر افتادم زپا در جستجوي او؟
    هجوم شوق صد بال و پر از بازو بروياند
  • ميان عاقبت بينان علم گردد به بينايي
    چو نرگس هر که در جوش بهاران زير پا بيند
  • سيه باشد جهان در چشم دايم عيبجويي را
    که پشت تيره از آيينه، از طاوس پا بيند
  • عصاکش پير و کورست در سير و سکون دايم
    زهي غافل که تقصيرات خود را از قضا بيند
  • چراغ پرده در را پيش پا تاريک مي باشد
    نبيند عيب خود هر کس که عيب ديگران بيند
  • چه آسوده است از انديشه باد خزان، برگي
    که در فصل بهاران چون گل رعنا خزان بيند
  • نظر را پايه گر خواهي بلند از آستان مگذر
    که هر کس را بود بر صدر جا، در آستان بيند
  • بر آن بالغ نظر رحم است در قيد جهان بودن
    که اوضاع جهان بازيچه اطفال مي بيند
  • نگيرد آب گوهر جاي گرد خاکساري را
    به دريا متصل شد سيل و در دنبال مي بيند
  • سبکروحي که شد سرگرم سير عالم بالا
    سرش چون شمع اگر در زير پا افتد نمي بيند
  • به اين باريک بيني عنکبوت از حرص کوته بين
    که خود پيش از مگس در دام مي افتد نمي بيند
  • زحيرت عاشق از نظاره اغيار گل چيند
    که بلبل مست چون شد از در و ديوار گل چيند
  • شود کارش چو کار کوهکن در ديده ها شيرين
    زروي کارفرما هر که وقت کار گل چيند
  • کسي کان چشم خواب آلود در مد نظر دارد
    به اندک فرصتي از دولت بيدار گل چيند
  • نمي ماند به زندان بدن چون روح کامل شد
    که صهبا چون نشست از جوش در ميخانه ننشيند