167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • نه تنها مي کند رقص رواني آب روشندل
    که سر و پاي در گل هم درين گلزار مي رقصد
  • جوان گردد کهنسال از وصال نازک اندامان
    کشد در بر چو ناوک را کمان بر خويش مي بالد
  • به سير گل مگر آن سرو سيم اندام مي آيد؟
    که گل صد پيرهن در گلستان بر خويش مي بالد
  • سراسر قمريان را حلقه بيرون در سازد
    به عنواني که آن سرو روان بر خويش مي بالد
  • نباشد در دل آزاد مردان ره تمنا را
    زخاک نرم اين نخل جوان بر خويش مي بالد
  • مي از بزم تهي مغزان از ان بيرون نمي آيد
    که آتش بيشتر در نيستان بر خويش مي بالد
  • ترا عضو زجا رفته است تيغ از بيدلي در کف
    وگرنه بر تن شيران سلاح جنگ مي بالد
  • مکن تقصير در ريزش که از تردستي همت
    کلاه سروري قد مي کشد، او رنگ مي بالد
  • به روشن گوهران بر کاسه در يوزه خود را
    که ماه لاغر از خورشيد زرين چنگ مي بالد
  • خوشم با آب باريک قناعت با دل روشن
    که در هر جا طراوت بيش باشد زنگ مي بالد
  • مجو نشو و نما از جان روشن در تن خاکي
    که چون آيد شرر بيرون زصلب سنگ مي بالد
  • سپهر گرم جولان چشم قرباني شد از حيرت
    زمين چون آسمان در جنبش از نشو و نما آمد
  • ندانم چيست مضمون خط ساغر، همين دانم
    که تا از زير چشمش ديد مينا در سجود آمد
  • سبکسر در فناي خويش بيش از خصم مي کوشد
    زبي مغزي به پاي خود کدو بالاي دار آمد
  • ستمکاري که در آيينه از تمکين نمي بيند
    چه غم دارد که جان بر لب مرا از انتظار آمد؟
  • نمک در مي فکندن شور و شر بسيار مي دارد
    نمي بايد به بزم مي پرستان هوشيار آمد
  • ز زخم خمر چندين دوزخ سوزان فرو خوردم
    که گلزار بهشت از در مرا بي انتظار آمد
  • اگرچه کشتي دل بود در گل تا کمر پنهان
    به رقص از جنبش باد مراد نوبهار آمد
  • که باور مي کند کان نقشبند بي نشان صائب
    زروي مرحمت در پرده نقش و نگار آمد
  • زمين و آسمان از ناله من در خروش آمد
    نشست از جوش دريا، سينه من تا به جوش آمد
  • نشاط دايمي خواهي، به درد از صاف قانع شو
    که در دورست دايم جام هر کس درد نوش آمد
  • به اندک روزگاري جامه بر تن مي درد صائب
    به رنگ غنچه هر کس در گلستان دست تنگ آمد
  • خمار زردرويي داشت در پي چون گل رعنا
    اگر رنگي به رويم از شراب لاله گون آمد
  • گشايش در جهات عالم امکان نمي باشد
    دوشش زد مهره هر کس از اين ششدر برون آمد
  • زخط عالم سيه شد در نظر آن خال موزون را
    سرآيد عمر موري را که بال و پر برون آمد