167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • قدم بر جسم خاکي نه، سرافرازي تماشاکن
    به اين تل چون برآيي آسمان در زير پا باشد
  • کند از باغ بيرون اضطراب دل صنوبر را
    در آن گلشن که سرو قامت او جلوه گر باشد
  • لب نو خط جانان دور باش بوالهوس باشد
    که شکر در دل شب ايمن از جوش مگس باشد
  • فزايد با ضعيفان چرب نرمي شادماني را
    که گل خندان بود تا در ميان خار و خس باشد
  • ندارد نفس با طول امل آسودگي صائب
    زپيچ و تاب فارغ نيست تا سگ در مرس باشد
  • مکن اسراف در اسباب شيد و زرق اي زاهد
    که چندين مرده را آن گنبد عمامه بس باشد
  • چه در تحصيل بوي خوش، نفس چون عود مي سوزي؟
    نسيم خلق، مردان را عبير جامه بس باشد
  • اگر جان دربهاي مي دهي بر مي ستم باشد
    که در ميزان ماه مصر گوهر سنگ کم باشد
  • مشو از چين ابروي سپر زنهار رو گردان
    که چون شمشير مردان را گشايش در قدم باشد
  • به قدر جستجو روزي به دست آيد، زپا منشين
    که رزق مور با آن ناتواني در قدم باشد
  • زفرياد و فغان طبل تهي سيري نمي دارد
    ندارد گوش امن آن کس که در بند شکم باشد
  • دلش از شکوه من چون چراغ طور مي سوزد
    چرا کس در شکايت اينقدر آتش زبان باشد؟
  • خزان از دور مي بوسد زمين و باز مي گردد
    در آن گلشن که بلبل صائب آتش زبان باشد
  • مرا دوري به جاي خويش با آن سيمتن باشد
    اگر صد سال چون آيينه در آغوش من باشد
  • مرا با خار نوميدي رها کن اي چمن پيرا
    که شادي مرگ مي گردم چو گل در دست من باشد
  • پي روپوش در آيينه رو آورده ام صائب
    مرا چون طوطيان با چون خودي روي سخن باشد
  • درين در گاه صائب طاعت خاصي است هر کس را
    صلاح اهل دولت، کار مردم ساختن باشد
  • به چشم سير من اسباب دنيا در نمي آيد
    همين وقت خوشي مي خواهم از عالم زمن باشد
  • به يک نظاره زان رخسار گندم گون کنم سودا
    اگر در بسته باغ خلد چون آدم زمن باشد
  • به قدر نقش باشد ديده بد در کمين صائب
    زچشم آسوده ام چندان که نقش کم زمن باشد
  • به مقصد مي رسانم بي کشاکش راست کيشان را
    کمان چرخ اگر در قبضه فرمان من باشد
  • که دارد تاب آميزش، که شادي مرگ مي گردم
    خيال وصل او در خواب اگر مهمان من باشد
  • ترا کامروز دستي هست بگشا عقده اي از دل
    که دست ما زکوتاهي گره در آستين باشد
  • درين بستان نهد چون سرو هر کس دست خود بر دل
    در ايام خزان پيرايه روي زمين باشد
  • به اميد تو عمري چون صدف آغوش وا کردم
    نياسودي چو گوهر در کنارم، اين چنين باشد!