167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • زکنه عشق هيهات است صائب سر برون آرد
    که در درياي بي ساحل شناور مي تواند شد؟
  • زهي خجلت که گرديدي زمين گيراز گرانجاني
    در آن دريا که خار و خس به ساحل مي تواند شد
  • بقا شرط است در دلبستگي ارباب بينش را
    نظر مگشا به هر نقشي که زايل مي تواند شد
  • زهي غفلت که در زندان گوهر لنگر اندازد
    به دريا قطره آبي که واصل مي تواند شد
  • زشوق جستجو گر آتشي در زير پا داري
    سراسر خار اين وادي گل بي خار خواهد شد
  • نباشد حاصلي گفتار بي کردار را صائب
    ترا چون خامه تا کي عمر در گفتار خواهد شد؟
  • به گفت وگو دلي خوش مي کند صائب، نمي داند
    که گر خاموش گردد جنت در بسته خواهد شد
  • من آن روزي که در رخسار آتشناک او ديدم
    ز اشک گرم هر مژگان من بال سمندر شد
  • برون از خاک در محشر چو سرو آزاد مي آيد
    به خاک هر که سرو قامت او سايه گستر شد
  • درين صحرا که صيد از فربهي در خاک و خون غلطد
    حصار عافيت با خويش دارد هر که لاغر شد
  • عرق شد مانع از نظاره رويش، چه بدبختم
    که موج آب حيوان در رهم سد سکندر شد
  • مصفا کن دل خود تا شود گوهر غذا در تو
    که هر آبي که تيغ پاک گوهر خورد جوهر شد
  • نمي باشد غبار کينه در دل پاک گوهر را
    شدم من از خجالت آب هر جا خصم ملزم شد
  • غم عاشق سرايت مي کند معشوق را در دل
    ز آه و دود قمري سرو آخر شمع ماتم شد
  • من آن آتش نوا مرغم که در هر دامي افتادم
    به دفع ديده بد دانه اش يکسر سپندم شد
  • درين مدت که چون آب روان در پايش افتادم
    چه غير از بار دل حاصل از ان سرو بلندم شد؟
  • همان پروانه بيتاب را در پرده مي سوزد
    زخط رخسار او هر چند شمع زير دامان شد
  • سر خود در سر زينت مکن چون کوته انديشان
    که عمر شمع کوته بقر سر زرين کلاهي شد
  • زطوف کعبه گل، سجده چشم از مردمان داري
    دهندت راه اگر در آستانه دل چه خواهي شد؟
  • به بوي باده از ميخانه عرفان قناعت کن
    که از خود بيخبر در اولين پيمانه خواهي شد
  • اگر در برکشم چون موج آب زندگاني را
    نخواهم يافتن جان تا تو جان من نخواهي شد
  • زچشم ظالم و مژگان خونريز تو مي بارد
    که در ايام خط هم مهربان من نخواهي شد
  • به آهي مي توان افلاک را زير و زبر کردن
    در آن کشور که چاک سينه محراب دغا باشد
  • به اندک روي گرمي پشت بر گل مي کند شبنم
    چرا در آشنايي اينقدر کس بيوفا باشد؟
  • زبيم آسيا افتاد در دل چاک گندم را
    دل ما چون درست از گردش چرخ دعا باشد؟