نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان شاه نعمت الله ولي
در
مجلس سلطان ما نقل و شراب بي حد است
دردي درآور که آن
در
بزم اين سلطان کم است
در
کنج ويران دلم گنجي است پنهان عشق او
گنجي اگر بايد ترا
در
کنج ويران من است
در
صورت و
در
معني چندانکه نظر کردم
حسني که به ما بنمود نقشي ز خيال اوست
چشم ما بحر محيطي
در
نظر دارد مدام
غير اين درياي ما
در
چشم بينا شبنمي است
نعمت الله خوش
در
اين درياي بي پايان فتاد
در
چنين دريا چه باشد قطره اي يا شبنمي است
بر
در
ميخانه با رندان مجاور گشته ايم
در
جهان خوشتر از اين دولت سرائي هست نيست
عشق است هرچه هست و جز او نيست
در
وجود
در
هر چه بنگري جز از آنش پديد نيست
در
پي عشق روان شو که طريقت اين است
توچه داني که
در
اين راه کجا بايد رفت
نور چشم عالمي
در
ديده ما جا گرفت
اين چنين نور خوشي
در
جاي خود مأوا گرفت
درم گشاد و گشادم از اين
در
است که او
دري نماند که آن
در
به روي ما نگشاد
چو نور ديده چشم من خيالش
در
نظر دارد
چنين مه رو که من دارم که
در
دور قمر دارد
گر هزار آئينه باشد
در
همه بينم يکي
عارف است آنکس که آن يک
در
هزاران بنگرد
سود و سرمايه همه
در
سرکارش کرديم
هيچ سودا به از اين
در
دو سرا نتوان کرد
به يمن دولت وصلش جهان
در
حکم ما باشد
چنين شاهي که ماداريم
در
عالم که را باشد
با سرزلفش
در
افتاديم و سودائي شديم
دل بدست زلف او داديم و
در
پا مي کشد
در
دو جهان خدا يکي نيست
در
آن يکي شکي
ملک بسي ملک يکي، شاه يکي غلام صد
در
ازل بر ما
در
ميخانه را بگشوده اند
تا ابد اين سلطنت ما را عطا فرموده اند
هر که درد درد عشق او به درمان مي دهد
بي خبر
در
دين و
در
دنيا خسارت مي کند
عاشق مستيم و عقل از خانه بيرون کرده ايم
در
به
در
مي گردد و از ما شکايت مي کند
دريا دلي که با ما
در
بحر ما درآيد
موج و حباب و قطره
در
عين آب بيند
آن لحظه که جان
در
تتق غيب نهان بود
در
ديده ما نقش خيال تو عيان بود
بوديم نشان کرده عشق تو
در
آن حال
هر چند
در
آن حال نه نام و نه نشان بود
آن يکي
در
هر يکي کرده تجلي لاجرم
هر يکي
در
ذات خود يکتاي بي همتا بود
عشق سرمست است و با رندان حريفي مي کند
مي رود
در
برخوش و
در
بحر خوشتر مي رود
در
دو آينه يکي گر رو نمايد بي شکي
در
حقيقت يک بود اما دو رو ظاهر شود
هر چه آيد
در
نظر نقش خيال او بود
لاجرم
در
حسن خوبان عقل ما حيران شود
جام مي عشق است که
در
دور روان است
در
دور قمر هر که نظر کرد روان ديد
اي نور ديده ما
در
چشم ما نظر کن
کائينه اي است روشن آن رو
در
او توان ديد
نقشش نه خيالي است که
در
خواب توان ديد
يا ماه هلالي است که
در
آب توان ديد
هر ديده که او مست شد از جام الهي
در
شيخ عيان بيند و
در
شاب توان يد
در
ديده ما نور رخ يار توان ديد
ياري که نظر کرد
در
اين ديده عيان ديد
صاحب نظر آن است که
در
هر چه نظر کرد
در
صورت آن شاهد معنيش روان ديد
جام جهان نما است که داريم
در
نظر
در
وي نگاه کن که بيابي ز ما خبر
حديث جنت و حوران مگو
در
مجلس رندان
درآ
در
بزم سرمستان که اين جا حاليا خوشتر
جامي ز مي پر از مي
در
بزم ما روان است
در
عين ما نظر کن آب و حباب بنگر
اگر آئينه اي خواهي که روي خود
در
آن بيني
ببين
در
ديده سيد نظر کن ناظر و منظور
دلم گنجينه عشق است و خوش گنجي
در
او پنهان
چنين گنجي اگر جوئي بجو
در
کنج ويرانش
دلم گنجينه عشق است و نقد گنج او
در
وي
اگر گنج خوشي جوئي بجو
در
کنج ويرانش
اگر
در
مجلس رندان زماني فرصتي يابي
ز ذوق اين شعر مستانه
در
آن مجلس فرو خوانش
اي نهان کرده
در
آن تنگ شکر بار نمک
بسته اي پسته خندان و
در
او بار نمک
عاشق مستم و
در
کوي مغان مي گردم
جام مي دارم و
در
دور روان مي گردم
از جام وحدت سرخوشم هر دم مئي
در
مي کشم
هر دم مئي
در
مي کشم ازجام وحدت سرخوشم
تا خيال روي او
در
آب ديده ديده ايم
در
هوايش همچو ديده سو به سو گرديده ايم
مابه تخت نيستي خوش
در
عدم بنشسته ايم
فرش هستي سر به سر
در
همدگر پيچيده ايم
عشق آتشي گرفته و
در
جان ما زده
ما شمع وار ز آتش او
در
گرفته ايم
مدتي شد که به جان با تو
در
آميخته ايم
در
سر زلف دل آويز تو آويخته ايم
در
خرابات فنا جان بقا نوشيده ام
در
عدم بنشسته ام خوش فارغ از هر دو جهان
داري هوا که گردي سردار بر
در
او
در
پاي دار سر نه هم ترک دو سرا کن
گر
در
يتيم است و گر لؤلؤ لا لا است
در
اصل همه قطره آبي است نظر کن
ذوق سرمستي اگر داري درآ
در
ميکده
آتشي
در
خود زن و چون خم مي خوش جوش کن
صفحه قبل
1
...
600
601
602
603
604
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن