نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان سنايي
مرده دل بوده ايم
در
بندت
از همه جان عليک عين الله
بند مادرزاد بايد همچو مرغابي به پاي
طوق ايزد کرد بايد
در
عنق چون فاخته
تا به روي آب چون مرغابيان داني گذشت
در
هوا چون فاخته پري و بال آخته
در
خيال عاشقان از زلف و رخ
صورت حال و محال انگيخته
بادبان راز اگر مجروح گردد ز آه ما
درپه اي از خامشي
در
بادبان راز ده
بنموده فلک مه نو و خود را
در
زير سياه ابر پوشيده
دستان دو دست تو به عيوق رسيده
آوازه آواز تو
در
شهر فتاده
ابدال شکسته همه
در
راه تو توبه
زهاد گرفته همه بر ياد تو باده
درد صافي درده اي ساقي درين مجلس همي
تا زماني مي خوريم آسوده دل
در
ميکده
زان مي که چو از خم سفالين
تحويل کند
در
آبگينه
حاجي به شعاع او به شب
در
تا مکه ببيند از مدينه
گر نفس تو
در
ره خداوند
چون خوک و چو خرس شد سمينه
گر زان که شوي ز نصرت حق
ماننده نوح
در
سفينه
باده را تا به باغ شايد برد
آنچنان
در
شرابخانه منه
در
هر آن خانه اي که مي نبود
پاي اندر چنان ستانه منه
گر نخواهي که
در
تو پيچد غم
رنج بر طبع شادمانه منه
رو به گله باز شو ايرا هنوز
در
خور پيوند سنايي نه اي
هر زمان بيني ز شور زلف او برخاسته
در
ميان عاشقان آوازه آواره اي
خورشيد نهان شود ز گردون
چون تو به وثاق ما
در
آيي
ما را ز عشق کردي چو آسياي گردان
خود همچو دانه گشتي
در
ناو آسيايي
گه
در
زمين دلها پنهان شوي چو پروين
گاه از سپهر جانها چون ماه نو برآيي
خورشيدوار کردي چون ذره هاي عقلي
دلهاي عاشقان را
در
پرده هوايي
اي يافته جمالت
در
جلوه نخستين
منشور حسن و تمکين از خلعت خدايي
گويي مرا بجويي آخر کجا بجويم
در
گرد گوي ارضي يا حلقه سمايي
اي تافته کمالت از چار سوي ارکان
پنهان ز هر دو عالم
در
صدر پارسايي
ما ز انتظار مرديم از عشق تو وليکن
در
حجره غريبان تو خود درون نيايي
ني ني اگر نديدي رويت چگونه گفتي
در
نظمهاي عالي وصف ترا سنايي
در
فرقت تو عمر عزيزم به سر آمد
بر آرزوي آنکه تو روزي به من آيي
دانم که خلل نايد
در
حشمت او را
گر عاشق او باشد بيچاره گدايي
پيش تو همي گردم
در
خون دو ديده
مي بيني و مي پرسي اي خواجه کجايي
با خوي تو
در
کوي تو از ديده روانيست
کس را بگذشتن ز سر حد گدايي
گلشن گلخن شود چون به ستيزه کنند
در
يک خانه دو تن دعوي کدبانويي
روبه بازي مکن
در
صف عشاق از آنک
زشت بود پيش گرگ شير کند آهويي
لولو حسن ترا
در
ستد و داد عشق
به ز سنايي مباد خود بر تو لولويي
اگر عاشقي کفر و ايمان يکي دان
که
در
عقل رعناست اين تندخويي
يقين دان که تو او نباشي وليکن
چو تو
در
ميانه نباشي تو اويي
در
حجره مهجوران چون کلبه زنبوران
هم نيش کشيدستي هم نوش نهادستي
در
غارت بي باران چون عادت عياران
هم چشم گشادستي هم گوش نهادستي
از جزع تو اقليمي
در
شور و تو از شوخي
لعل شکرافشان را خاموش نهادستي
تا مسند کفر اندر اسلام نهادستي
در
کام دلم زهري ناکام نهادستي
زلف تو نيارامد يکساعت و دلها را
در
حلقه مشکينش آرام نهادستي
در
عالم حسن خود بي منت گردوني
هم صبح نمودستي هم شام نهادستي
در
مجلس طنازي بر دست گرانجانان
از بهر سبکباري صد جام نهادستي
اگر
در
کوي قلاشي مرا يکبار بارستي
مرا بر دل درين عالم همه دشخوار خوارستي
اگر
در
پارسايي خود مرا او را دوستارستي
سنايي را به ماه نو نسيم نوبهارستي
هرانکو
در
دلست او را کنون اندر کنارستي
دلش همواره شادستي و کارش چون نگارستي
دلا تا چون سنايي
در
ره دين
طريق زهد و استغفار داري
ياري که نسوزد نه بسازد ز لب او
شايستي اگر
در
دل بيمار منستي
گر هيچ قبولم کندي سايه آن
در
خورشيد کنون سايه ديوار منستي
عاشق بيچاره يي بي پرسشست آخر تنم
در
حق بيمار خود تيمار ازين به داشتي
از دام تو دانه اي و مرغي
در
جام تو قطره اي و مردي
خارست همه جهان و آنگه
روي تو
در
آن ميانه وردي
در
راه تو نيست عاشقان را
جز داعيه تو ره نوردي
در
تو که رسد به دستمزدي
تا از تو نبود پايمردي
در
عشق تو خود وفا کي آيد
از خشک و تري و گرم و سردي
در
شهر تو نيست جز سنايي
بي وصل تو جز که ياوه گردي
در
راه حقيقت نشوي قبله احرار
تا قدوه اصحاب لباسات نگردي
تا
در
صف اول نشوي فاتحه «قل »
اندر صف ثاني چو تحيات نگردي
شه پيل نبيني به مراد دل معشوق
تا
در
کف عشق شه او مات نگردي
محکم نشود دست تو
در
دامن تحقيق
تا سوخته راه ملامات نگردي
زان خط که تو بر عارض گلنار کشيدي
ابدال جهان را همه
در
کار کشيدي
بر ماه به پرگار کشيدي خط مشکين
دلها همه
در
نقطه پرگار کشيدي
هر دل که ترا جست چو ديوانه مستي
در
سلسله زلف زره دار کشيدي
زنار پرستي مکن اي بت که جهاني
در
سلسله زلف چو زنار کشيدي
بس زاهد و عابد که بر آن طره طرار
از صومعه
در
خانه خمار کشيدي
دل جايگاه دارد اندر ميان آتش
تو
در
ميان آن دل چون جايگاه داري
مست ثناي عشقست
در
مجلست سنايي
گر هيچ عقل داري او را نگاه داري
در
جزع تو هست عاشقان را
يک غمزه و صد هزار خاري
جز خنده تو که داشت
در
دهر
يک شکر و نه فلک شکاري
در
رزم تو هيچ دل نپوشد
بر تن زره ستيزه کاري
راه و صفت عشق ز اغيار يگانه ست
نيکو نبود
در
ره او جفت پذيري
تا
در
چمن صورت خويشي به تماشا
يک ميوه ز شاخ چمن دوست نگيري
اي سنايي چو تو
در
بند دل و جان باشي
کي سزاوار هواي رخ جانان باشي
در
دريا تو چگونه به کف آري که همي
به لب جوي چو اطفال هراسان باشي
دلبري را من به چنگ آورده بودم
در
جهان
اي دريغا دلبرم کز چنگ شد يکبارگي
ترا دهرست بدخواهي نشسته
در
کمين گاهي
ز غداري به هر راهي بگسترده ترا دامي
آبروي عاشقان
در
خاکپايش تعبيه ست
خاکپايش را ز بهر آب سر گردم همي
با سنايي و سنايي گشتم اندر عشق او
باز
در
وصف دهانش پر درر گردم همي
بي ديده ز لطف تو بخواند
در
جان تو سوره نهاني
با قد تو کژ و کوژ
در
باغ
چالاک و شان بوستاني
در
راه تو هيچ دل نشد خوش
تا جانش نگشت کارواني
اي
در
دو جهان ز تو رسيده
آوازه کوس «لن تراني »
اي
در
دل و جان من نشسته
يک جال دو جاي چون نشيني
بي روي تو عقل من نه خوبست
در
خاتم عقل من نگيني
گاه آن آمد بتا کاندر خرابي دم زني
شور
در
ميراث خواران بني آدم زني
شه خوبان آفاقي به خوبي
در
جهان طاقي
به لب درمان عشاقي به رخ خورشيد خرگاهي
با مايه جمالت نايد ز مهر شمعي
در
سايه سليمان نايد ز ديو شاهي
گرد سم سمندت بر گلشن سمايي
در
زلف جعد حوران مشکيست جايگاهي
حقا و ثم حقا آنگه که بزم سازي
روح الامين نوازد
در
مجلست ملاهي
در
جنب آبرويت آدم که بود؟ خاکي
با قدر قد و مويت يوسف که بود چاهي
در
ملک خوبرويي بس نادري وليکن
نادرتر آنکه داري ملکي به بي کلاهي
برخي رويتان من اي رويتان چو ماهي
وي جان بيدلان را
در
زلفتان پناهي
بوسه همي رفت چو باران ز لب
در
طرب و خنده و درهاي و هوي
در
ذات لطيف تو حيران شده فکرتها
بر علم قديم تو پيدا شده پنهانها
در
سينه هر معني بفروخته آتشها
بر ديده هر دعوي بر دوخته پيکانها
از نور
در
آن ايوان بفروخته انجمها
وز آب برين مفرش بنگاشته الوانها
مشتاق تو از شوقت
در
کوي تو سرگردان
از خلق جدا گشته خرسند به خلقانها
از رشته جانبازي بر دوخته دامنها
در
ماتم بي باکي بدريده گريبانها
از نفس جدا گشته
در
مجلس جانبازي
بر تارک بي نقشي فرموده دل افشانها
گر
در
عطا بخشي آنک صدفش دلها
ور تير بلا باري، اينک هدفش جانها
صفحه قبل
1
...
600
601
602
603
604
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن