167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • قيامت مي کند در خنده دندان نما آن لب
    شراب لعل وقت صبح جان را تازه مي سازد
  • اگر دلگيري از وضع مکرر، باده پيش آور
    که در هر جام اوضاع جهان را تازه مي سازد
  • در آن گلشن که گل دامان خود را بر کمر بندد
    زغفلت بلبل ما آشيان را تازه مي سازد
  • مرو در باغ ايام خزان با آن رخ گلگون
    که رخسار تو داغ بلبلان را تازه مي سازد
  • فرنگي طلعتي کز دين مرا بيگانه مي سازد
    اگر در کعبه رو مي آورد بتخانه مي سازد
  • گهر بخشند مردان در عوض سنگ ملامت را
    به پيري مي رسد طفلي که با ديوانه مي سازد
  • زحيراني بجا مانده است دل در سينه ام، ورنه
    کجا با دانه تفسيده هرگز دانه مي سازد؟
  • به نسبت آشنايي کن که با ناجنس پيوستن
    ترا با خوش قماشي در نظرها پينه مي سازد
  • نمي دانم به خونريز که شد آلوده مژگانش
    که شوق زخم، خون را در جگر نشتر نمي سازد
  • ندارد خنده اي در چاشني حسن گلو سوزش
    که شهد زندگي را تلخ بر شکر نمي سازد
  • زخواب آلودگي روح تو در جسم است پا برجا
    که چون بيدار گردد پاي با دامن نمي سازد
  • ترا دل مانده در قيد تن از آلوده داماني
    وگرنه دانه چون شد پاک با خرمن نمي سازد
  • به تن جان گرامي در قيامت مي کند رجعت
    گسستن رشته را غافل ازين سوزن نمي سازد
  • زبان در کام کش صائب اگر آسودگي خواهي
    که دايم شمع بر جان از زبان آتشين لرزد
  • نلرزد هيچ کس بر دولت بيدار در عالم
    به عنواني که دل بر ديده بيخواب مي لرزد
  • مباد از تنگ چشمان عقده در کار کسي افتد
    زطوفان بيش بر خود کشتي از گرداب مي لرزد
  • سراپا دست شو چون سرو در تسکين ما ناصح
    که هر عضوي زعاشق چون دل بيتاب مي لرزد
  • مکن در بزم وصل از بيقراري منع من صائب
    که از برق تجلي کوه چون سيماب مي لرزد
  • چه مي آيد زصبر و طاقت ما در خطر گاهي
    که کوه قاف بر خود بيشتر از کاه مي لرزد
  • گرامي گوهران را مي کند بي وزن، سنجيدن
    که يوسف در ترازو بيشتر از چاه مي لرزد
  • مرا چون دل تپد در بر، دل جانانه مي لرزد
    که شمع از بال و پر افشاني پروانه مي لرزد
  • بود در ملک هستي حکم سيلاب فناجاري
    که بر خود کوه و کاه اينجا به يک دندانه مي لرزد
  • دل آگاه چون از رگ غافل مي تواند شد؟
    زبيم آسيا در خوشه دايم دانه مي لرزد
  • نريزد چون دل از بيگانگان در دامنم صائب؟
    که از آواز پاي آشنا اين خانه مي لرزد
  • دل ما بر سيه روزان فقر از خود فزون سوزد
    چراغ خانه ما در برون بيش از درون سوزد