167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • کنم با کوه چون نسبت ترا در پله تمکين؟
    که تمکين تو ره بر ناله و فرياد مي گيرد
  • نگيرد در تو افسون من بي دست و پا، ورنه
    نگاه عجز من تيغ از کف جلاد مي گيرد
  • مکن استادگي در قتلم اي سرو سبک جولان
    که خون شمع ناحق کشته را از باد مي گيرد؟
  • تو در اين خاکدان از لنگر غفلت زمين گيري
    وگرنه سيل را دل زين خراب آباد مي گيرد
  • چه آتش بود عشق افکند در خرمن مرا صائب؟
    که جوش مغز هر دم از سرم دستار مي گيرد
  • علاج حسرت ديرين خود را مي کند صائب
    اگر اين بار جا در بزم آن دمساز مي گيرد
  • در انجام حيات از ضبط او عاجز نمي گردد
    عنان نفس صائب هر که از آغاز مي گيرد
  • توان از بندگي آزادگان را صيد خود کردن
    که قمري سرو را از طوق در آغوش مي گيرد
  • زهمچشمان گزيري نيست خوبان را که در گلشن
    گل از گل رنگ مي بازد، گل از گل رنگ مي گيرد
  • ز اقبال لب پيمانه خونها در جگر دارم
    که گاهي بوسه اي زان لعل آتش رنگ مي گيرد
  • از ان سنگ ملامت نيست کم در ملک رسوايي
    که هر ديوانه اي آنجا عيار سنگ مي گيرد
  • چه بيتاب است در گرداندن جا خاتم دولت
    به روي دست، اخگر بيش ازين آرام مي گيرد
  • فريب نشأه افيون مخور زنهار در پيري
    که جز مي نشأه اي جاي جواني را نمي گيرد
  • دو رنگي نيست هر جا پاي وحدت در ميان آمد
    درين دريا خزف خود را کم از گوهر نمي گيرد
  • نگردد لخت دل از گريه مانع خار مژگان را
    گره در رشته ما راه بر گوهر نمي گيرد
  • زبخششهاي عشق (پاک) طينت سينه اي دارم
    که چون آيينه کين سنگ را در دل نمي گيرد
  • عجب دارم هماي وصل بر من سايه اندازد
    که جغد ازنا کسي در خانه ام منزل نمي گيرد
  • اگر دامن زند در کشتن ما بر ميان قاتل
    به خاک و خون تپيدن را کس از بسمل نمي گيرد
  • دل ما در تلاش زخم دارد همت ديگر
    به يک زخم نمايان دست از قاتل نمي گيرد
  • مرا اين شيوه صائب ()خويشتن دارد
    که گر پيکان به چشمش مي زني در دل نمي گيرد
  • پر کاهي است کوه درد در ميزان آزادان
    زبار دل قد سرو و صنوبر خم نمي گيرد
  • چنان از روي ليلي آتشين شد دامن صحرا
    که مجنون چون سپند آرام در هامون نمي گيرد
  • چنان برده است حرص زر قرار از جان بيتابش
    که استقرار در زير زمين قارون نمي گيرد
  • چه دارد عالم فاني که استغنا توانم زد؟
    چه در دست است دنيا را که پشت پا توانم زد؟
  • به دست ديگران چون گل گريبان چاک مي سازم
    به اين کوتاه دستي چون در دلها توانم زد؟