167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • به خود از پيچ و تاب رشک چون زنجير مي پيچم
    چو بينم کودکي سر در پي ديوانه اي دارد
  • کسي در آشيان تا کي دل خود را خورد صائب؟
    قفس هر چند دلگيرست آب و دانه اي دارد
  • لبش امروز و فردا مي کند در بوسه دادنها
    نمي داند زخط چون دشمن کم فرصتي دارد
  • دل عاشق به فکر سينه پر خون نمي افتد
    که در هر حلقه آن زلف دام صحبتي دارد
  • چسان مژگان آسايش به مژگان آشنا سازم؟
    به قصد خون من هر موي در کف خنجري دارد
  • مکن تقصير در تعمير دل تا دسترس داري
    که هر کس هر چه دارد از براي ديگري دارد
  • لب ميگون و چشم مست او را هر که مي بيند
    مرا در مستي و ديوانگي معذور مي دارد
  • زدل بردن نگردد سير در ايام خط خالش
    که چون اين دانه گردد سبز حرص مور مي دارد
  • مرا زير و زبر مگذار در خاک فراموشان
    که گرد دامني اين خانه را معمور مي دارد
  • نه آسان است اخگر در گريبان ساختن پنهان
    نبيند روي راحت هر که پاس راز مي دارد
  • حضور غنچه در گفتار آورده است بلبل را
    که درد خويش از ياران يکدل باز مي دارد؟
  • در توفيق را بر روي خود دانسته مي بندد
    ستمکاري که فيض خود زسايل باز مي دارد
  • مرا کرده است چون آيينه حيران مجلس آرايي
    که مي را در رگ مست از دويدن باز مي دارد
  • اگر بي پرده در بازار مصر آيي، زليخا را
    تماشاي تو از يوسف خريدن باز مي دارد
  • ندارد پاک گوهر شکوه اي از تلخي دوران
    صدف در سينه دريا دهن را پاک مي دارد
  • ندارد شربتي در کار، بيماري که من دارم
    مرا بويي از ان سيب زنخدان تازه مي دارد
  • بدار اي ناصح بيکار دست از جستجوي ما
    که از خود رفته در دنبال نقش پا نمي دارد
  • برآ از خويشتن گر شهپر پرواز مي خواهي
    که تا در بيضه باشد مرغ بال و پر نمي دارد
  • درين وادي مرا بر رهنوردي رشک مي آيد
    که تا خاري نيارد در نظر پا بر نمي دارد
  • کسي کان قامت بي سايه را ديده است در جولان
    زسرو بوستان ناز دو بالا بر نمي دارد
  • تو مي انديشي از خار ملامت، ورنه صاحبدل
    نيارد در نظر تا خار را پا بر نمي دارد
  • مرا در پيچ و تاب رشک دارد طوطيي صائب
    که از شيرين کلامي ناز شکر برنمي دارد
  • از ان در دل گره چون لاله کرديم آه سوزان را
    که دود آه ما را هيچ روزن برنمي دارد
  • قدم بردار اگر داري نشان مردي اي رستم
    که سختي بيش ازين در چاه، بيژن برنمي دارد
  • بخيل ترشرو ز ابرام محتاجان بود فارغ
    که در چون بسته باشد از برون، سايل نمي دارد