167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • عبث باد مراد افتاده در پي زورق ما را
    زطوفان کشتي ما را نفس تا کي برون آرد
  • چوني هر کس در اين وادي به صدق دل کمر بندد
    نهال آرزويش تنگ شکربار مي آرد
  • چه افسون کرد در کار چمن اين بوستان پيرا؟
    که هر جا بيد مجنوني است ليلي بار مي آرد
  • نفس چون راست سازم در حريم وصل آن بدخو؟
    که دود عود آنجا سر زمجمر بر نمي آرد
  • ز زلف ماتمي آورد صائب شانه سر بيرون
    زکار در هم ما هيچ کس سر بر نمي آرد
  • که امشب مي شود ساقي، که در بزم شراب ما
    به جاي پسته و بادام، چشم شور مي بارد
  • ثمر در پاي خود افشاندن از هر نخل مي آيد
    خوشانخلي که فيض خود به جاي دور مي بارد
  • زمژگان که ناخن در فضاي سينه مي بارد؟
    که خون چون نافه ام از خرقه پشمينه مي بارد
  • بود يک شمه از ناسازي گردون به ميخواران
    که ابر بي مروت در شب آدينه مي بارد
  • اگر لب تشنه فيضي اثر بگذار در عالم
    که بر خاک سکندر نور از آيينه مي بارد
  • در آن وادي که من از تشنگي بر خاک مي غلطم
    سراب نااميدي جلوه آن بقا دارد
  • به اندک روزگاري تاک شد از سرو رعناتر
    نگردد زير دست آن کس که دستي در سخا دارد
  • نديدم يک نفس راحت زحس ظاهر و باطن
    چه آسايش در آن کشور که ده فرمانروا دارد؟
  • من آن آتش نو امر غم که چون از يکدگر ريزم
    زگرمي استخوانم شمع در راه هما دارد
  • مغيلان پاي نازک طينتان را در حنا دارد
    چه غم دارد زخار آن کس که آتش زير پا دارد؟
  • درخت رز به صد رعنايي اول برون آمد
    زپا هرگز نيفتد هر که دستي در سخا دارد
  • کجا رخسار او تاب نگاه آشنا دارد؟
    که آن گل خار در پيراهن از نشو و نما دارد
  • به تيري اي کمان ابرو نشان کن استخوانم را
    که از هر گوشه اي در چاشني چندين هما دارد
  • از ان روزي که چون گل ديد آن چاک گريبان را
    زبوي پيرهن در پيرهن اخگر صبا دارد
  • مشو غافل زدوران خط پا در رکاب او
    که آن ريحان سيراب از گل آتش زير پا دارد
  • مکن در راه او انديشه از تاريکي سودا
    که از هر لاله اي مجنون چراغي زير پا دارد
  • چه حرف است اين که مي باشد سبکباري در آزادي؟
    که سرو از تنگدستي بر دل خود بارها دارد
  • به فکر شربت بيمار من آن لب کجا افتد؟
    که در هر گوشه اي چون چشم خود بيمارها دارد
  • صدف از تنگدستي شکوه ها دارد گره در دل
    نمي داند که دريا چشم بر آب گهر دارد
  • گهي بر دل شبيخون مي زند گاهي بر ايمانم
    هميشه کاکل او فتنه اي در زير سر دارد