167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • کسي تا کي به دامان شب و آه سحر پيچد؟
    به تحقيق خبر تا چند در هر بيخبر پيچد؟
  • دليل تنگ طرفيهاست اظهار ملال خود
    من و آهي که از دل چون برآيد در جگر پيچد
  • کدامين بي ادب زد حلقه بر در اين گلستان را؟
    که هر شاخ گلي بر خويشتن چون مار مي پيچد
  • به اين بي ناخني چون مي خراشم سينه خود را
    صداي تيشه فرهاد در کهسار مي پيچد
  • مخور صائب فريب فضل از عمامه زاهد
    که در گنبد ز بي مغزي صدا بسيار مي پيچد
  • حنون را هست در غافل حريفي دست گيرايي
    که مجنون با کمال ضعف گوش شير مي پيچد
  • چو تار سبحه صددل گرچه در هر حلقه اي دارد
    کمند زلفش از غيرت همان بر خويش مي پيچد
  • به اين اميد کز تنگ دهانش سر برون آرد
    سخن در کام آن شيرين زبان بر خويش مي پيچد
  • نبرداز رشته جان وصل پيچ و تاب را بيرون
    در آغوش گهر اين ريسمان بر خويش مي پيچد
  • درين صحرا که دامن بر کمر بسته است کهسارش
    زهي غافل که پا در دامن آرام مي پيچد
  • سيه روزي به قدر قرب باشد عشقبازان را
    که در فانوس دود شمع بيش از خانه مي پيچد
  • زياد پيري افتد رعشه در رگهاي جان من
    چو شمعي کز نسيم صبحدم بي دست و پا گردد
  • تمناي رهايي داشتم از خط، ندانستم
    که از هر حلقه اي در صيد دل دامي جدا گردد
  • اگر دل را زتن خواهي جدا، برآه زور آور
    که روز باد، کاه از دانه در يک دم جدا گردد
  • مبادا هيچ کس را روز سختي در کمين يارب
    دل گندم دو نيم از بيم سنگ آسيا گردد
  • بهار از روي گلرنگ تو با برگ و نوا گردد
    تو چون در جلوه آيي شاخ گل دست دعا گردد
  • به جوش آورد خون بوسه را دست نگارينش
    که در ايام گل مرغ چمن رنگين نوا گردد
  • زجذب مي پرستي خالي آيد بر زمين صائب
    اگر در بي شعوري ساغر از دستم رها گردد
  • به ذوقي شويم از جان دست در سرچشمه تيغش
    که خضر از آب حيوان با دهان خشک برگردد
  • زناز و سرگراني آنقدر خون در دل من کن
    که يک ساغر تواني خورد از ان چون دور بر گردد
  • سيه گردد جهان در چشم حرص از خرده افشاني
    کند خاک سيه بر سر چو آتش بي شرر گردد
  • مصور شد مرا اين نکته در محراب از واعظ
    که هر کس رو به خلق آرد رخش از قبله برگردد
  • ندارد پيروي دل واپسي، پيشي مجو بر کس
    که در دنبال باشد چشم هر کس راهبر گردد
  • مده در بحر هستي لنگر تسليم را از کف
    که هر چيني که بر ابروزني موج خطر گردد
  • زسرو او کنار هر خس و خاري گلستان شد
    همان آغوش ما چون حلقه از بيرون در گردد