167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • مکن انديشه از طوفان درين درياي بي لنگر
    که در آغوش ساحل کشتي از موج خطر افتد
  • زنعمت خارخار حرص افزون مي شود صائب
    به تلخي جان دهد موري که در تنگ شکر افتد
  • در آن مجلس که از مستي رخت طاقت گداز افتد
    اگر خورشيد تابان چهره افروزد به گاز افتد
  • عجب نبود کز آن رو آب مي گردد دل صائب
    هوا چون آتشين شد نخل مومين در گداز افتد
  • قدم بيرون منه از پاي خم تا دسترس داري
    که از خميازه پا، مست در دست عسس افتد
  • نگردد خرج ره چون آب باريکي که من دارم؟
    در آن صحراي بي پايان که سيلاب از نفس افتد
  • ز مکر خود رهايي نيست مکار سيه دل را
    که اول عنکبوت خام در دام مگس افتد
  • نباشد هيچ نوشي در جهان تلخ بي نيشي
    زبند ني، شکر آزاد چون گردد به تنگ افتد
  • به تمکين خموشي بر نيايد هيچ کج بحثي
    که گردد راست قلابي که در کام نهنگ افتد
  • ببر از تنگ چشمان گر سر آزاده مي خواهي
    که با سوزن چو پيوندد، گره در ريسمان افتد
  • نمي خواهم نقاب از صورت احوال من افتد
    که در جمعيت دلها خلل از حال من افتد
  • سپهر از خرده بيني مي شمارد دانه روزي
    ز پيچ و تاب غيرت گر گره در بال من افتد
  • ز سيلاب مي گلرنگ عالم مي شود ويران
    ز ساقي عکس اگر در جام مالامال من افتد
  • به آن گرمي کف افسوس را بر يکدگر سايم
    که آتش در سواد نامه اعمال من افتد
  • ندارد عقل مهدي در خور کوه شکوه من
    مگر سيمرغ عشق او به فکر زال من افتد
  • ز وحشت مي زنم بر کوچه ديوانگي صائب
    بغير از سنگ طفلان هر که در دنبال من افتد
  • در ايام توانايي به نشتر چشم مي سودم
    کنون از سايه مژگان به چشم خار مي افتد
  • به حرف تلخ خود را در نظرها مي کند شيرين
    بلاي جان بود شوخي که خوش دشنام مي افتد
  • مزن فال هم آغوشي به آتش طلعتان صائب
    که در پروانه آتش ز آرزوي خام مي افتد
  • چنان در روزگار حسن او شد عام حيراني
    که سيماب از کف آيينه از حيرت نمي افتد
  • ازان چيده است از دل تالب من شکوه خونين
    که در خلوت به دستم دامن فرصت نمي افتد
  • چنان شد زندگاني تلخ در ايام ما صائب
    که کافر را به آب زندگي رغبت نمي افتد
  • به بيرنگي قناعت کن اگر با عشق يکرنگي
    که هر جا عشق آمد رنگ در سيما نمي گنجد
  • مرا کرد از وطن آواره آخر جوهر ذاتي
    که گوهر چون يتيم افتاد در دريا نمي گنجد
  • دليلي بر شکوه عشق ازين افزون نمي باشد
    که مجنون با کمال ضعف در صحرا نمي گنجد