167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • من چه دارم درنظر تا دل به آن خرم کنم؟
    پسته از ياد شکر در پوست خندان مي شود
  • تشنه چشمان را ز پيري نيست سيري از جهان
    قطره در کام صدف از حرص دندان مي شود
  • در دل اهل جهان دارد شکوه کوه قاف
    هر که چون عنقا ز چشم خلق پنهان مي شود
  • عيب خود را مي کند پوشيده نادان در لباس
    پرده دار پاي خواب آلود دامان مي شود
  • تن به تسليم و رضا دادن بود بر دل گران
    طفل در گهواره بستن بيش گريان مي شود
  • سنگ طفلان است کوه قاف در ميزان عقل
    کوه غم صائب به مجنون سنگ طفلان مي شود
  • عشق را گر اختياري هست در واقع، چرا
    چون زليخا بد کند يوسف به زندان مي شود؟
  • هر که معراج فنا را صائب آرد در نظر
    چون شرر از صحبت آتش گريزان مي شود
  • مي شود در لقمه اول ز جان خويش سير
    بر سر خوان لئيمان هر که مهمان مي شود
  • نيست جان کاملان را در تن خاکي قرار
    مي رود آسايش از گوهر چو غلطان مي شود
  • روزها خرج است وشبها دخل، نقد عمر را
    دخل بيش از خرج در فصل زمستان مي شود
  • چون گل شب بوست در شب فيض صبحت بيشتر
    از دم سرد سحر دلها پريشان مي شود
  • مغز خشکش غوطه در درياي عنبر مي زند
    از مي ريحاني شب هر که مستان مي شود
  • مي زند صائب ز جامش جوش آب زندگي
    در دل شب ديده هرکس که گريان مي شود
  • تلخ باشد زندگي بر آه تا در سينه است
    دود ازين مجمر چو بيرون رفت ريحان مي شود
  • روح چون تن پرور افتد عاقبت تن مي شود
    آب در آهن چو لنگر کرد آهن مي شود
  • هر که را از پا درآوردم به تيغ انتقام
    در بيابان طلب سنگ ره من مي شود
  • در حقيقت مرگ خصم آيينه دار عبرت است
    غافل است آن کس که شاد از مرگ دشمن مي شود
  • در چراغ ديده من آب روغن مي شود
    بخت چون باشد چراغ از آب روشن مي شود
  • نيست غير از گوشه دل در جهان آب و گل
    خانه اي کز بستن درگاه روشن مي شود
  • آتشي در دل نهان دارم که سنگ از پرتوش
    چون کف دست کليم الله روشن مي شود
  • از تجرد نور حکمت در دل افزون مي شود
    خم چون خالي شد ز مي جاي فلاطون مي شود
  • گر چنين خواهد ز بار حرص خم شد پشتها
    خاک در اندک زمان منعم ز قارون مي شود
  • نيست در ميخانه تحصيل کمال ازراه درس
    هر که چون خم خالي از خود شد فلاطون مي شود
  • پير دير از خشت خم گر لوح تعليمش کند
    طفل ما در هفته اول فلاطون مي شود