167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • در ته هر خاربن صياد دام افکنده اي است
    آهوي مغرور را بنگر چه غافل مي رود
  • دانه تا در خاک پنهان است رزق برق نيست
    سر به دنبالش گذارد چون به خرمن مي رود
  • رنگ رخسار چمن در فکر بال افشاندن است
    آب ده چشمي که فصل سير گلشن مي رود
  • در چمن چون حرف آن بالاي موزون مي رود
    سرو چون دزدان ز راه آب بيرون مي رود
  • دانه اي در صيدگاه عشق بي رخصت مچين
    کز بهشت آدم به يک تقصير بيرون مي رود
  • آهوانش در سواد چشم خود جا مي دهند
    هر که صائب از سواد شهر بيرون مي رود
  • گر نه از خلوت شود اسرار حکمت منکشف
    چون مي نارس چرا در خم فلاطون مي رود؟
  • مي شود شيرين به اميد گهر درياي تلخ
    جان به ذوق صحبت جانانه در خون مي رود
  • همچو داغ لاله مادر خون حصاري گشته ايم
    هر که مي آيد به اين ويرانه در خون مي رود
  • مي کند از سايه آن جامه گلگون احتراز
    گرچه از جرأت دل ديوانه در خون مي رود
  • تازه مي گردد چو داغ لاله صائب داغ من
    هر که را بينم جگردارانه در خون مي رود
  • حاجت دام و کمندي نيست در تسخير من
    چون ترا مي بينم از خونم رواني مي رود
  • مي نمايد گوهر شب تاب در شب خويش را
    از خط شبگون فروغ آن لب ميگون فزود
  • اهل دل را صحبت بي نسبتان مهر لب است
    غنچه هيهات است در دامان گلچين وا شود
  • دست و پاي باغبان بوسيدن از دون همتي است
    سعي کن تا بي کليد اين در به رويت وا شود
  • از لب شيرين او هر جا که حرفي بگذرد
    در شکر طوطي چو مغز پسته ناپيدا شود
  • حلقه بر در کوفتن چون مار دلرا مي گزد
    بسته بهتر آن دري کز سخت رويي وا شود
  • قفل دل را نيست مفتاحي بغير از دست سعي
    سنگ زن بر سينه تا اين در به رويت وا شود
  • مي شود قدر سخن سنجان پس از رفتن پديد
    جاي بلبل در چمن فصل خزان پيدا شود
  • جنبش نبض است بر بيماري و صحت دليل
    هر چه مستورست در دل، از زبان پيدا شود
  • گرچه ممکن نيست ديدن از لطافت روح را
    در تن سيمين او بي پرده جان پيدا شود
  • بيغمان را نيست ره در خلوت ارباب حال
    غنچه خسبان را کجا دل از گلستان وا شود؟
  • جان کامل را نباشد در تن خاکي قرار
    مي شود زندان صدف بر قطره چون گوهر شود
  • نيست قيل وقال را جا در دل عارف که موم
    از قبول نقش گردد ساده چون عنبر شود
  • شمع مي دزدد زبان خويش را صائب به کام
    در شبستاني که کلک من سخن گستر شود