167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • دست من چون برگ تاک از رعشه ساغر گير نيست
    باده چون مينا دگرها در گلويم مي کنند
  • گرچه مي سازم جهاني را زصهبا تر دماغ
    هر کجا سنگي است در کار سبويم مي کنند
  • مي شود بر ديده من عالم روشن سياه
    جاي مي گر آب حيوان در کدويم مي کنند
  • طاق ابرويي که من ديدم ازين سنگين دلان
    قبله را در گوشه گيري طاق نسيان مي کنند
  • چون سر فکرت به جيب و پاي در دامن کشند
    بي نياز از تاج و تخت پادشاهي مي شوند
  • آتش دوزخ زننگ ما نهان در سنگ شد
    نامه ما را مگر فردا به دست ما دهند
  • بر تو از گوش گران اين وحشت آبادست خوش
    زود در فرياد مي آيي اگر گوشت دهند
  • خون ما را روز محشر شاهدي در کار نيست
    لاله رخساران به خون ما شهادت مي دهند
  • نيست حيف و ميل در ميزان عدل کردگار
    هر چه زين سر بر تو افزودند زان سر کم نهند
  • زود باشد حشرشان در خاک با قارون شود
    اين گرانجانان که سيم و زر به روي هم نهند
  • از دو عالم در گذشتم تا شدم فرد از جهان
    زور بر راه آورد چون راهرو تنها بود
  • ناله اي کرديم و آتش در نهاد خود زديم
    چون سپند آرام ما موقوف يک فرياد بود
  • چشم او را فرصت نظاره مي بايست داد
    نرگس اين باغ را در خواب چيدن زود بود
  • تا دماغ ما به هوش آمد جهان افسرده گشت
    عيد طفلان بود تا ديوانه در بازار بود
  • شب که بي روي تو در پيمانه مي مي ريختم
    خنده مينا به گوشم ناله بيمار بود
  • يوسف ما در دل چه بر سر بازار بود
    اين گل از صبح ازل شيدايي دستار بود
  • نيست صائب راه بر افلاک جان تيره را
    قسمت خاک است هر دردي که در ساغر بود
  • از کشاکش يک زمان آسوده ام نگذاشت چرخ
    فرش دايم چون کمان در خانه من زور بود
  • سرمه خواب گران در چشم پر خون داشتم
    بستر و بالين من چون لاله تا از سنگ بود
  • بود در قيد محبت تا دلم خود را شناخت
    از حلاوت اين شکر دايم اسير تنگ بود
  • از تهي چشمان گره در کار من امروز نيست
    آب کشت من مدام از چشمه غربال بود
  • از خودآرا، دست بر دنيا فشاندن مشکل است
    در ته سنگ است هر دستي که با خاتم بود
  • هر که صائب نفس سرکش را نسازد زيردست
    در حقيقت کمتر از زال است اگر رستم بود
  • در دل صائب ندارد عالم پر شور راه
    آب گوهر را چه غم از تلخي عمان بود؟
  • گر ببندد محتسب ميخانه را در، گو ببند
    ساقي و نقل و شراب ما لب ميگون بود