167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • در چنين وقتي که مي ريزد زهم اوراق عمر
    صائب از غفلت همان ترتيب ديوان مي کند
  • سينه را دل چاک مي سازد به اميد وصال
    پسته را شوق شکر در پوست خندان مي کند
  • غافل است از پاي خواب آلود من در زير سنگ
    آن که از کويش مرا تکليف رفتن مي کند
  • ديده باريک بين را مي شود مويي حجاب
    رشته عالم را سيه در چشم سوزن مي کند
  • قامت خم مي شود مانع ز رفتن عمر را
    سنگ اگر لنگر در آغوش فلاخن مي کند
  • گرچه صددل هست چون تسبيح در هر رشته اش
    دل به زلفش جاي خود باز از تپيدن مي کند
  • هست در ميزان بينش هر سبک مغزي گران
    برگ کاهي چشم را منع از پريدن مي کند
  • تيشه را از خون خود فرهاد رنگين مي کند
    زهر غيرت مرگ را در کام شيرين مي کند
  • عرش و کرسي معني در پيش پا افتاده اي است
    چون به وقت فکر صائب دست بالين مي کند
  • چشم ميگوني که من زان باده پيما ديده ام
    درد مي را در قدح بيهوشدارو مي کند
  • شرم حسن شوخ را کي پرده سازي مي کند؟
    برق در ابر بهاران تيغ بازي مي کند
  • ساده کن از نقش لوح سينه خود را که صبح
    دست در آغوش مهر از پاکبازي مي کند
  • قدر منزل را بيابانگرد مي داند که چيست
    کعبه کي اين جلوه در چشم حجازي مي کند؟
  • پيش دريا چشم آب از چشمه پل مي دهد
    عمر هر کس صرف در عشق مجازي مي کند
  • در دل هر کس که مهمان مي شود عشق فضول
    خانه را اول ز صاحب خانه خالي مي کند
  • گر به ظاهر ليلي از احوال مجنون غافل است
    در لباس چشم آهو ديده باني مي کند
  • عندليبي را که از گل با خيال گل خوش است
    جلوه گل خار در چشم تماشا بشکند
  • از شکستن تيغ ما در موج جوهر گم شده است
    دست بيداد فلک ديگر چه از ما بشکند؟
  • از حباب ما گره در کار بحر افتاده است
    مي کشد دريا نفس هر گاه ما را بشکند
  • هر که بيش از ظرف مي بخشد به ارباب سؤال
    کاسه در يوزه را بر فرق سايل بشکند
  • چون سپند آيد سويدا در دل عاشق به رقص
    پرده تا از روي خود آن آتشين سيما فکند
  • هر که پشت پا نزد بر خواب در راه طلب
    کي به منزل مي تواند پا به روي پافکند
  • من به آهي کوه غم از پيش دل برداشتم
    رخنه ها فرهاد اگر از تيشه در خار افکند
  • با دل آزاران مدارا کن که هيچ از شان شهد
    کم نگردد گر سپر در پيش زنبور افکند
  • هر که اينجا جمع سازد خويش را، فرداي حشر
    خويش را چون قطره در درياي غفران افکند