167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • تنگدستي نفس سرکش را شود رهبر به حق
    ابر چون بي آب گردد روي در دريا کند
  • نيست از عرض تجمل تنگ چشمان را گزير
    دانه صد تيغ زبان در خوشه اي پيدا کند
  • در فضاي لامکان از تنگي جا شکوه داشت
    دل چه بال و پر درين دامان صحرا واکند؟
  • تيغ بردارد به انداز سرش هر موجه اي
    خودنمايي چون حباب آن کس که در دريا کند
  • هر که بال و پر چو سرو از همت والا کند
    سير با استادگي در عالم بالا کند
  • اين دم گرمي که من از چرب نرمي ديده ام
    نخل مومين مي تواند ريشه در خارا کند
  • زود عالم را کند زنگار در چشمش سياه
    هر که چون آيينه عيب خلق را پيدا کند
  • مي توان زير فلک آهي به کام دل کشيد
    بال اگر در بيضه فولاد، جوهر وا کند
  • بر شکوه دل فلک در غنچه خسبي تنگ بود
    آه ازان روزي که اين سيمرغ شهپر وا کند
  • گوهر دل تا بود در قيد تن ناسفته است
    از صدف بيرون چو آيد چشم گوهر وا کند
  • هر طرف موري کمند جذبه اي چين کرده است
    در نيستان چون ميان خويش شکر وا کند؟
  • حسن عالم سوز را دود سپندي لازم است
    چشم هيهات است در بزم تو مجمر وا کند
  • شکوه دل را به آه سرد صائب مي برم
    غنچه در پيش نسيم صبح دفتر وا کند
  • مي توان در گوشه عزلت به خود پرداختن
    يوسف ما را مگر دل چاه و زندان وا کند
  • اختر اقبال خال و خط بلند افتاده است
    جاي خود را مور در دست سليمان وا کند
  • مي شود ملک سليمان، خانه اي چون چشم مور
    گر در دل ميزبان بر روي مهمان وا کند
  • آن که مي گويد قيامت بر نمي خيزد، کجاست؟
    تا در آن مژگان تماشاي صف محشر کند
  • آتش غيرت سراسر مي رود در جان خضر
    تا مباد از چشمه حيوان کسي لب تر کند
  • خار در پيراهنش مي ريزد از زخم زبان
    عشق هر کس را که مي خواهد زبان آور کند
  • مي کند از مهرباني شير مادر را زياد
    طفل بدخو هر قدر خون در دل مادر کند
  • در رگ جان هر که را چون رشته پيچ و تاب هست
    بي کشاکش سر برون از روزن گوهر کند
  • کي غم همراه دارد هر که در منزل رسيد؟
    خضر چون سيراب شد کي ياد اسکندر کند؟
  • استخوان را کرد صائب در تن من جوي شير
    خون گرم من نمي دانم چه با نشتر کند
  • قطره اي اشک مروت نيست در چشم سحاب
    دانه اميد ما از خاک چون سر بر کند؟
  • پرده خود پيش هر ناشسته رو نتوان دريد
    بلبل ما گريه را در دامن گل سر کند