167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • يک گل بي خار گرديده است در چشمم جهان
    تا مرا چون شبنم گل چشم حيران داده اند
  • نيست بر ما بار بيقدري که در مهد صدف
    چون گهر گرد يتيمي بستر ما کرده اند
  • باده هاي صاف را پيشينيان پيموده اند
    درد اين نه شيشه را در ساغر ما کرده اند
  • عالم روشن سيه صائب به چشم ما شده است
    تا زلال زندگي در ساغر ما کرده اند
  • حسن را پوشيده در خط چون عنبر کرده اند
    چشمه آيينه را خس پوش جوهر کرده اند
  • شعله رويان چون نمي گيرند در يک جا قرار
    سينه ما را چرا همچشم مجمر کرده اند؟
  • گوشه گيراني که رو در خلوت دل کرده اند
    رشته جان را خلاص از مهره گل کرده اند
  • اهل دنيا در نظر بازي به اسباب جهان
    حلقه اي هر لحظه افزون بر سلاسل کرده اند
  • چشم خود جمعي که از رخسار نيکو بسته اند
    پيش يوسف در بغل آيينه پنهان کرده اند
  • درد و داغ عشق در زنجير دارد روح را
    شور مجنون را نظر بند اين غزالان کرده اند
  • آنچه مي پيچد درين دريا به خود، گرداب نيست
    اشک ريزان حلقه ها در گوش جيحون کرده اند
  • در بيابان جنون هر جا که جوش لاله اي است
    عاشقان خاري زپاي خويش بيرون کرده اند
  • وقت جمعي خوش که دفتر را در آب افکنده اند
    مهر گل از دوربيني بر گلاب افکنده اند
  • تا زخود پهلو تهي روشن ضميران کرده اند
    آسمان را چون مه نو در رکاب افکنده اند
  • غافل از افسانه نتوان کرد اهل عشق را
    کز دل روشن، نمک در چشم خواب افکنده اند
  • سر به معشوق حقيقي مي کشد عشق مجاز
    زين سرپل تشنگان خود را در آب افکنده اند
  • نيست چندان ره به ملک بيخودي از عارفان
    تا برون از خويش مي آيند در ميخانه اند
  • از مروت نيست منع صوفي از ذکر بلند
    مهر خاموشي در آتش چون زند بر لب سپند؟
  • حلقه ذکرست، اگر در گاه حق را حلقه اي است
    پامنه زين حلقه بيرون تا شوي اقبالمند
  • وعده لطف و پيام بوسه اي در کار نيست
    مي کند مکتوب خشکي زخم ما را خشک بند
  • از ته دل گوش کن اي آتش سوزان، که من
    در بساط زندگي يک ناله دارم چون سپند
  • تا نسوزد پاک، هيهات است صائب وا شود
    عقده اي در دل کز اين وحشت سرا دارد سپند
  • در سر آن زلف جان عالمي بر باد رفت
    آب شد دلها چو آن چاه زنخدان ساختند
  • صائب آن روزي که رنگ نوبهاران خام بود
    در قدح چون لاله ما را درد سودا ريختند
  • کند سازد تيغ دشمن را سپر انداختن
    بحر در شورش بود تا غرقه دست و پا زند