167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • مي کند عاشق دل خود را تهي در بزم وصل
    رهرو آگاه خار از پا به منزل مي کشد
  • در چنين وقتي که مي بايد به حق پرداختن
    هر نفس دل را به جايي فکر باطل مي کشد
  • روي سختي کز دل چون آهن او ديده ام
    گر شوم در سنگ پنهان، چون شرارم مي کشد
  • بر زمين از ناز زلف او چو دامان مي کشد
    بوي پيراهن سر خود در گريبان مي کشد
  • ياد مژگان تو هر شب در حريم سينه ام
    شانه از نشتر به زلف رشته جان مي کشد
  • کي سر از تيغ شهادت جان روشن مي کشد؟
    شمع در راه نسيم صبح گردن مي کشد
  • نيست مانع حسن را مستوري از خون ريختن
    گل به خون بلبلان در غنچه دامن مي کشد
  • مي فتد در اوج عزت طشتش از بام زوال
    بر زمين چون آفتاب آن کس که دامن مي کشد
  • چون فلک هر سبزه شوخي که مي خيزد زخاک
    گردني در راه آن آهوي مشکين مي کشد
  • زود خواهد شد نهان در زير دامان زمين
    آن که دامن بر زمين از راه تمکين مي کشد
  • صائب ماه نور در دلبري گرچه طاق افتاد(ه)
    بر زمين خط پيش آن محراب ابرو مي کشد
  • عيش اين گلشن به خون دل چو گل آميخته است
    غوطه در خون مي زند هر کس که اينجا بشکفد
  • خنده هاي بي تأمل را ندامت در قفاست
    زود بي گل گردد آن گلبن که يکجا بشکفد
  • عيش چون شد عام، گردد پرده چشم حسود
    واي بر آن گل که در گلزار تنها بشکفد
  • نسبت آن طره شاداب با سنبل خطاست
    آب کي در پيچ و تاب از زلف سنبل مي چکد؟
  • زود خواهد دست گلچين را گرفتن در نگار
    لاله هاي خون که از منقار بلبل مي چکد
  • صائب از کلک سخن پرداز ما در آتش است
    خون گرمي کز سر منقار بلبل مي چکد
  • تا که از داغ غريبي غوطه در خون زد، که باز
    همچو زخم تازه از صبح وطن خون مي چکد
  • گر يمن را نيست دل خون زان عقيق آبدار
    از چه از هر پاره سنگي در يمن خون مي چکد؟
  • مي شود فواره خون خامه صائب در کفم
    بس که از گفتار دردآلود من خون مي چکد
  • کوهکن هر کاسه خوني که خورد از دست رشک
    از مزارش در لباس لاله بيرون مي دمد
  • اتصال بحر بر بي دست و پايان مشکل است
    در گذار سيل اين خاشاک مي بايد فشاند
  • سرو را هر چند سرکش تر کند آب روان
    نقد جان در پاي آن بيباک مي بايد فشاند
  • کاروان يوسف از کنعان به مصر آورد روي
    دولت بيدار رفت و پاي ما در خواب ماند
  • زان گهرهايي که مي شد خيره چشم عقل از و
    در بساط زندگي گرد و کف و خوناب ماند