167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • مهر بر لب زن که از يک خنده بيجا که کرد
    غوطه در خون شفق خورشيد عالمتاب زد
  • قطع شد در يک نفس راه هزاران ساله اش
    هر که صائب پشت پا بر عالم اسباب زد
  • هر که پشت پاي چون شبنم به آب و رنگ زد
    در حريم مهر تابان تکيه بر اورنگ زد
  • چون صدف در دامن خود گوهر مقصد نيافت
    تا به جان بي نفس غواص بر دريا نزد
  • خون دل شد در بساط سينه اش ياقوت و لعل
    هر که زير تيغ چون کهسار دست و پا نزد
  • گرد آن وحشي به جست وجو نمي آيد به چشم
    قطره بيش از من کسي در دامن صحرا نزد
  • جوش خون صائب دل تنگ مرا در هم شکست
    هيچ کس جز زور مي سنگي بر اين مينا نزد
  • شد ز وصل غنچه صائب مشکبو باد سحر
    واي بر آن کس که دستي بر در دلها نزد
  • در بياباني که از گم کرده راهان است خضر
    چشم آن دارم که نقش پا به فريادم رسد
  • بردباري پيشه خود کن که در راه سلوک
    هر که سنگين تر بود بارش به منزل مي رسد
  • بي پروبالي است در راه طريقت بال و پر
    کشتي بي بادبان اينجا به ساحل مي رسد
  • بيش مي خواهد ز قسمت، ورنه از خوان نصيب
    آنچه در کارست بي زحمت به سايل مي رسد
  • روي او در دور خط دلخوش کن احباب شد
    راه خود را پاک سازد خون چو مشک ناب شد
  • در همين جا سر برآورد از گريبان بهشت
    هر که را زخمي از آن شمشير فتح الباب شد
  • هيچ کس را دل به من از دوستان صائب نسوخت
    گرچه عمرم صرف در دلسوزي احباب شد
  • جهل دارد همچنان خم در خم عصيان مرا
    گر به ظاهر قامت خم گشته ام محراب شد
  • چون رگ سنگ است اهل درد را بر دل گران
    در ميان زخمها زخمي که بي خوناب شد
  • نيست در دل خاري از منع چمن پيرا مرا
    جوش گل مانع مرا از سير اين گلزار شد
  • جذبه شوق تو هر کس را گريبان گير شد
    هر سر مو بر تنش در قطع ره شمشير شد
  • همچو مغز پسته طوطي در شکر پنهان شده است
    کلک شکر بار صائب تا سخن پرداز شد
  • داشت چون طوطي نهان در زنگ، خودبيني مرا
    چشم پوشيدم ز خود، آيينه ام بي زنگ شد
  • حسن چون بي پرده گردد پخته سازد عشق را
    شمع در فانوس شد، پروانه ما خام شد
  • طالع از ليلي ندارم، ورنه در دشت جنون
    هر کجا وحشي غزالي بود با من رام شد
  • پاس وقت از تيغ خونريزست حصن عافيت
    غوطه در خون مي زند مرغي که بي هنگام شد
  • بر نمي آيد ز فکر صيد، باز بسته چشم
    مي خورد در خواب خون چشمي که خون آشام شد