167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • از خجالت آب چون شبنم شود آن ساده دل
    کز چمن در حلقه احباب گل مي آورد
  • کوچه زنجير بن بست است در ظاهر، ولي
    هر که رفت آنجا سر از صحرا برون مي آورد
  • نامه شوق مرا هر کس گذارد در بغل
    چون کبوتر بال و پر از پا برون مي آورد
  • در رياض حسن او هر کس به گل چيدن رود
    همچو نرگس ديده حيران برون مي آورد
  • در طلب هر کس که چون غواص پا از سر کند
    از دل دريا گهر آسان برون مي آورد
  • باده انگور و آب خضر از يک چشمه اند
    مرد دل در سينه هر کس شراب گور خورد
  • هر که پيش تلخرويان مهر از لب بر نداشت
    آب شيرين چون صدف در عين دريا مي خورد
  • يار ما در پرده شب باده تنها مي خورد
    سازگارش باد يارب گرچه بي ما مي خورد
  • مي کند خون در دل صياد، آهوي حرم
    هر که پا از حد خود بيرون نهد پا مي خورد
  • هر که از مهر خموشي مي تواند جام ساخت
    آب شيرين چون گهر در قعر دريا مي خورد
  • لطف حق در سنگ روزي مي رساند بي دريغ
    بهر روزي آدمي چندين چرا غم مي خورد؟
  • فيض اهل جود يکسان است در موت و حيات
    کاروان روزي همان از خاک حاتم مي خورد
  • غوطه در خون شفق زد ماه نو تا رزق يافت
    کيست کز گردون لب ناني مسلم مي خورد؟
  • ز انتظار حشر، ارباب نظر در آتشند
    شمع مي سوزد چو صحبت دير بر هم مي خورد
  • من که روزي از دل خود مي خورم در آتشم
    واي بر آن کس که نعمتهاي الوان مي خورد
  • پيش ازين مي ماند در خارا نشان پاي من
    اين زمان پايم به سنگ از باد دامان مي خورد
  • در گلويش آب مي گردد گره همچون صدف
    هر که روي دست جود از ابر نيسان مي خورد
  • تا مبادا بار باشد بر تن سيمين او
    خون خود را گل در آن چاک گريبان مي خورد
  • نيست دامنگير چون خون حلال ما، چرا
    خون ما را در لباس آن جامه گلگون مي خورد
  • اين جواب آن غزل صائب که راقم گفته است
    تيغ دايم آب در جو دارد و خون مي خورد
  • پاي ليلي را نگارين مي کند خوناب درد
    گر به سنگي در بيابان پاي مجنون مي خورد
  • تا زماه نو فلک آرد لب ناني به دست
    از شفق هر شام صائب غوطه در خون مي خورد
  • بي تأمل دم مزن، کز لب گهر مي ريزدش
    چون صدف هر کس سخن را در دهن مي پرورد
  • چون صدف در دامن خود گوهر مقصود يافت
    هر که گرد خويش دوري چند چون گرداب زد
  • خضر و سير ظلمت و آب حيات افسانه است
    تازه شد هر کس شراب کهنه در مهتاب زد