167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • از تنور سرد آرد گرم بيرون نان خويش
    نور صدق آن را که باشد در دل و جان همچو صبح
  • مي کند احيا جهاني را ز تأثير نفس
    هر که دارد شور عشقي در نمکدان همچو صبح
  • در تو تأثير از دل تاريک نبود آه را
    ورنه مي گردد سفيد از آه سردي موي صبح
  • چون گل از جاي خود آغوش گشا مي خيزد
    قد موزون که در مد نظر دارد صبح؟
  • روزگاري است که در خون شفق مي غلطد
    از که اين زخم نمايان به جگر دارد صبح؟
  • مرا که با دل شب راز در ميان دارم
    چه دل گشاده شود صائب از سفيده صبح؟
  • دست از طلب مدار درين ره، که مي کشد
    خورشيد را ز صدق طلب در کنار صبح
  • خواهي که سرخ روي شوي در بسيط خاک
    چون گل به آب ديده خود کن وضوي صبح
  • اي خدنگ آه کوتاهي مکن در کين چرخ
    چشمه هاي خون روان کن از دل سنگين چرخ
  • بستر بيگانه مي ريزد نمک در چشم خواب
    مي شود عيش دل رم کرده، از آرام تلخ
  • در کمين فرصت از دل چشم آسايش مدار
    خواب شد از شوق صيادي به چشم دام تلخ
  • بوسه ها در چاشني دارد، مباش اي دل غمين
    گر به قاصد آن شکر لب مي دهد پيغام تلخ
  • پند ناصح چند ريزد خار در پيراهنم؟
    کرد بر من خواب را اين مرغ بي هنگام تلخ
  • کوثر چو سرو جا دهدش در کنار خود
    هر کس گذشته است درين نشأه ز آب تلخ
  • اينجا به آب توبه ز لب زنگ مي بشوي
    در حشر مشنو از لب رضوان جواب تلخ
  • دل را مسوز ز آتش عصيان که رم کند
    در پيش سگ اگر فکني اين کباب تلخ
  • خار خار شوق در دل کار بال و پر کند
    طي به يک پا مي کند چندين بيابان گردباد
  • اختياري نيست صائب اضطراب ما زعشق
    دست و پايي مي زند هر کس که در دريا فتاد
  • چشم زخمي دامگاه عشق را در کار هست
    چون قفس پهلوي ما سهل است اگر لاغر فتاد
  • صائب از حسن گلو سوز که مي گويي سخن؟
    کآتش از کلک جهانسوز تو در دفتر فتاد
  • بهر گندم از بهشت آدم اگر بيرون فتاد
    ديده ما در بهشت از روي گندم گون فتاد
  • در لباس شاخ گل گردد قيامت جلوه گر
    کشته اي کز دست و تيغ او به خاک و خون فتاد
  • چشم صيادت که آهو را نياوردي به چشم
    دام از بي حاصلي در هر گذر خواهد نهاد
  • رنگ رخسارت که با گل چهره مي شد در چمن
    داغ رنگ زرد بر رخسار زر خواهد نهاد
  • شد جهان تاريک در چشم، چو عشق تاج بخش
    از پر پروانه افسر بر سر آتش نهاد