167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سنايي

  • اگر چه هر که در کوي هدي باشد به شرع اندر
    چو در کول جلال آيد همه خويش جلال آيد
  • در سنايي و هم خاطر کي رسد زيرا که او
    در نوردد عالم و آواز بر آدم زند
  • هر دو در حجره شديم آنگه و در کرده فراز
    خوب شد آنهمه دشوار و شدم کار سليم
  • در وجود غم چنين بد دل چه باشي بهر آنک
    کار اقبال تو مي سازند در پرده عدم
  • با چنين فضلي که کردم قصد در گاهت ز بيم
    خشک شد خون در تن اميد چون شاخ بقم
  • خواجه غلط کرده است در چه؟ در ابروي او
    زان که نسازد همي قبله دل سوي او
  • دل که در سودا غمي شد بيني از بويش مگير
    در خرابه بام گلخن طبل عطاري مجوي
  • اگر بخت و رضا در تحت راي بلحکم بودي
    وگر لوح و قلم در دست شاگرد يزيدستي
  • تا دو لب پر گوهر ما بيني در خاک
    در گور چو پر خاک يکي غاليه داني
  • نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجي
    نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نيايي
  • در شرع چون بنفشه دو تا بود و راست رو
    در عقل چون شکوفه جوان بود و پير بود
  • يک چند اگر ز جور زمين در گزند بود
    يک روز اگر ز دور زمان در زحير بود
  • مي در افکند از طريق عاشقي در رطل و جام
    کرد گرد پاي مستان جهان بالين ما
  • راي را در وقت کوشش چشم بخشد شاخ شاخ
    مال را در وقت بخشش دل چشاند خير خير
  • روي او در چشم ما همچون به دور اندر صدور
    ياد او در شعر ما همچون کليم اندر گليم
  • لشکر خلق تو تا آورد سوي خلق رخ
    يمن در اسم صبا شد يسر در نام شمال
  • از تو بگريزد خطا چونان که درويش از نياز
    در تو آويزد عطا چونان که عاشق در وصال
  • وقتها آنروز خوش گردد که بخرامي به درس
    يک جهان در گيرد از يک لفظ در باران تو
  • اين شرفمان در دو گيتي بس که ناگاهان طمع
    يافت ما را در غريبي يک زمان مهمان تو
  • هم کنون بيني که آوازه درافتد در جهان
    کان فلان را از در بهمان گشن شد پر و بال
  • لوح انعام تو خواند هر چه در عالم نبيل
    داغ احسان تو دارد هر که در گيتي اصيل
  • زان که سيسنبر چو نمامست و نرگس شوخ چشم
    هر دو بدخو را همي در زر و در زيور کشد
  • مشکل صد کسر را در يک مجنس حل کند
    مرتبه «يعطي ولا» در يک نظر يکسان کند
  • مشتري در طالعت با زهره دايم همبرست
    زان که او در حال سعد و خرمي همراه تست
  • هيچ حقي نيست يک مخلوق را در حق تو
    کانچه داري در دل و جان خلقت الاه تست
  • جاه و مقدار تو در رتبت بدان موضع رسيد
    کاسمان عقل و جان در تحت قدر و جاه تست
  • باز در ايوان چو گيري کلک زرين در بنان
    نار و نور بيم و طمع اندر دل لشکر زني
  • چون ثريا پشت در پشت آورند از روي مهر
    چون دو پيکر روي در روي آورند از بهر جنگ
  • بگذر و بگذار گيتي را بدين سيرت مدام
    گاه در ميدان به تيغ و گاه در مجلس به جام
  • چون تو در بخشش به هفت اقليم عالم در کجاست
    چون تو ممدوحي سزاي معنوي شعرم کدام
  • تا کي از تردامنيها حلقه در مسجد زني
    خوي مردان گير و يک چندي در خمار زن
  • اين جهان در دست روحست آن جهان در دست عقل
    پاي همت بر قفاي هر دو ده سالار زن
  • تو چو سلمان در عطا هرگز نگشتي گرد «لا»
    من چو بوذر در ثنا هرگز نگردم گرد لات
  • اي مرا در روضه فضل آوريده بعد از آنک
    ديده بودم در دو ماه از ده فضولي صد عذاب
  • در سحر همچون ساحري سنگين دل و سيمين بري
    دارم فزون اي سعتري در دل دو صد مرزاق را
  • عقل چون آن حال ديد در سر با خود بگفت
    دير زياد آنکه شد در ره من مهتدي
  • آن کس که چو او نبود در دهر دگر
    در خاک شد از تير اجل زير و زبر
  • گه در پي دين رويم و گه در پي کيش
    هر روز به نوبتي نهيم اندر پيش
  • حديقة الحقيقة و شريعة الطريقة سنايي

  • هر دو در راه دين چو شمع و چراغ
    هر دو در راغ دين چو گلشن و باغ
  • همچو ماه دو پيکر از تک و پوي
    در به در هر دوان و روي به روي
  • هست در دين و ملک ظلم و محال
    همچو در جسم و جان و با و وبال
  • ملک و دين را در اين جهان و در آن
    صدق و عدل است روي و پشتيوان
  • ديوان سيف فرغاني

  • چو طاوسي تو در دنيا و در عقبي، کجا ماند
    سيه پايي تو پنهان ببال چون نگار تو
  • بباطل چون تو مشغولي ز حق و خلق بي خشيت
    نه خوفي در درون تو نه امني در ديار تو
  • بهانه بر قدر چه نهي قدم در راه نه، گرچه
    ز دست جبر در بندست پاي اختيار تو
  • تو چنگي در کنار دهر و صاحب دل کند حالت
    چو زين سان در نوا آيد بريشم وار تار تو
  • گرديم هر دو مست شراب نياز و ناز
    او دست در بر من و من دست در برش
  • در دل نهفت همچو صدف اشک قطره را
    هر در که يافت گوش ز لعل سخن ورش
  • آب روي تو ببيند در رخت از روشني
    با رخ و روي تو کس را نيست در خور آينه
  • چون تو در رويش نظر کردي ببيند بعد ازين
    چون عروسان پشت خود در زر و زيور آينه