167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سنايي

  • باز بيرون تاز در ميدان عقل و عافيت
    آن سيه پوشان کفر انگيز ايمان سوز را
  • سر برآوردند مشتي گوشه گشته چون کمان
    باز در کار آر نوک ناوک کين توز را
  • آينه بر گير و بنگر گر تماشا بايدت
    در ميان روي نرگس بوستان افروز را
  • آتش عشق سنايي تيز کن اي ساقيا
    در دهيدش آب انگور نشاط انگيز را
  • هر چه اسبابست آتش در زن و خرم نشين
    بدره ناداشتي به روز رستاخيز را
  • در زير لگد بکوب چون مردان
    اين طارم زرق پوش ازرق را
  • در تخته اول ار بنوشتي
    بي شکل حروف علم مطلق را
  • کم زان باري که در دوم تخته
    چون نسخ کني خط محقق را
  • شعر تر مطلق سنايي خوان
    آتش در زن حديث مغلق را
  • ساقيا داني که مخموريم در ده جام را
    ساعتي آرام ده اين عمر بي آرام را
  • در وصالت بودم از صفرا و از سودا تهي
    کرد هجران تو صفرايي و سودايي مرا
  • زود در گردنم فگن دلقي
    برکش اين رومي و بهايي را
  • اشهب صبح در گريزد از شرم
    چون بجنبد ز ابلق تو دوالا
  • اي همه خوبي در آغوش شما
    قبله جانها بر و دوش شما
  • کار ما کردست در هم چون زره
    جوشن مشکين پر جوش شما
  • صد چو او در عاشقيها باشدي
    همچو او حيران و مدهوش شما
  • حلقه چون دارند بر چشمش جهان
    اي سنايي حلقه در گوش شما
  • اي ز عشقت روح را آزارها
    بر در تو عشق را بازارها
  • فتنه را در عالم آشوب و شور
    با سر زلفين تو اسرارها
  • اي از بنفشه ساخته بر گل مثالها
    در آفتاب کرده ز عنبر کلالها
  • ما باز دگر باره برستيم ز غمها
    در باديه عشق نهاديم قدمها
  • اسباب صنمهاست چو احرام گرفتيم
    در شرط نباشد که پرستيم صنمها
  • بردوش غايه کش او زهره مي رود
    چون کيقباد و قيصر پانصدش در رکيب
  • بسترد و گفت چون که سنايي همه ز جهل
    بنبشت در هواي غم عشق صد کتيب
  • بس بود اين باد سرد باده نخواهم
    کش دل مسکين به دام ذره در آويخت
  • بگريخت دلم ز تير مژگانش
    در دام سر دو زلفش آويخت
  • هرگز نشود به وصل مغرور
    هر ديده که در فراق بيناست
  • از عشق روي دوست حديثي به دست ماست
    صيديست بس شگرف نه در خورد شست ماست
  • با پاسبان کويش در خاک مي رويم
    هر چند فرق فرقد جاي نشست ماست
  • اي مسلمانان مرا در عشق آب بت غير تست
    عشقبازي نيست کاين خود حيرت اندر حيرتست
  • در ميان لجه اش سيصد نهنگ داوري
    بر کران ساحلش صد اژدهاي هيبتست
  • مر مرا بي من در آن درياي ژرف انداخته
    بر مثال رادمردي کش لباس خلتست
  • ماهرويا در جهان آوازه تست
    کارهاي عاشقان ناساخته از ساز تست
  • تا نهفته مشک باشد مر ترا در زير سيم
    دستهاي عاشقان يکباره زير سنگ تست
  • چون همي داني که ميدان آن تست
    گوي هم مي دان که در ميدان تراست
  • تا بديدم بتکده بي بت دلم آتشکدست
    فرقت نامهرباني آتشم در جان ز دست
  • در همه جايي سنايي چاکر و مولاي تست
    گر براني ور بخواني اي صنم فرمان تراست
  • اي پر در گوش من ز چنگت
    وي پر گل چشم من زرنگت
  • در صلح چگونه اي که باري
    شهريست پر از شکر ز جنگت
  • عاشق و معشوق چو ما در جهان
    نيست دگر آنچه گمان منست
  • تا خيال آن بت قصاب در چشم منست
    زين سبب چشمم هميشه همچو رويش روشن است
  • از پس هجران فراوان چون نديدم در رهش
    آن بتي را کافت آفاق و فتنه برزنست
  • دارم سر خاک پايت اي دوست
    آيم به در سرايت اي دوست
  • يا بر اميد وصالت شب قرارم هست نيست
    يا در اندوه فراقت دل فگارم نيست هست
  • ور گمانت آيد که گاه دل ربودن در سماع
    روي و آوازت هلاک پارسايي نيست هست
  • تا به خروارست شکر لعل نوشين ترا
    در دلم عشقت به خروارست گويي نيست هست
  • برخاست ز جاي زهد و دعوي
    در ميکده با نگار بنشست
  • اندر ره نيستي همي رو
    آتش در زن بهر چه زي هست
  • اي سنايي در فراقش صابري را پيشه گير
    جز صبوري کردن اندر عاشقي تدبير چيست
  • رايت عشق آشکارا به
    زان که در عشق روي و رايت نيست
  • اي پسر عشق را شکايت نيست
    در ره عاشقي نهايت نيست
  • عشق در عقل و علم درماند
    عشق را عقل و علم رايت نيست
  • عشق را بوحنيفه درس نکرد
    شافعي را در او روايت نيست
  • چون او قمري قمار دل را
    در زير ولايت قمر نيست
  • در عشق و بلاش جان و دل را
    حقا که جز از حذر حذر نيست
  • ساقيا ساغر دمادم کن مگر مستي کنم
    زان که در هجر دلارامم مرا آرام نيست
  • در عشق نمي دانم درمان دل خويش
    خواهم که کنم صبر ولي دست رسم نيست
  • عشق رخ تو بابت هر مختصري نيست
    وصل لب تو در خور هر بي خبري نيست
  • بسيار سمرهاست در آفاق وليکن
    دلسوزتر از عشق من و تو سمري نيست
  • بسيار گذر کرد در آفاق سنايي
    افتاد به دام تو و از تو گذري نيست
  • چشم خونخوار تو از قتال سجزي دست برد
    زلف دلدوز تو از طرار رازي در گذشت
  • لولو لال همي بارم ز عشقش در کنار
    کز کنارم ناگهان آن لولو لالا گذشت
  • زينهار اين يادگار از دست رفت
    در غم تو روزگار از دست رفت
  • پاي من در دام تو بس سخت ماند
    گر نگيري دست کار از دست رفت
  • سامري چون در سراي عافيت بگشاد لب
    از براي فتنه را شاگردي آزر گرفت
  • بلعجب بازيست در هنگام مستي با فقر
    کز ميان خشک رودي ماهيان تر گرفت
  • ديو بد دينست ليکن بر در دين ره زند
    زهر ما زهرست ليکن معدني شکر گرفت
  • خوشا روزي که در مستي گذارم
    مبارک باشدم ايام و ساعات
  • پدر بر خم خمرم وقف کردست
    سبيلم کرد مادر در خرابات
  • چه خواهي کرد قرايي و طامات
    تماشا کرد خواهي در خرابات
  • گهي رخ را نهاده بر زمين پست
    گهي نعره کشيده در سماوات
  • همي گفت اي سنايي توبه ننيوش
    که من باشم بپاهم در مناجات
  • گهي با مي گسارم انده خويش
    گهي با جام باشم در مناجات
  • طوفان بلا از چپ و از راست برآمد
    در باده گريزيد که آن کشتي نوحست
  • رازي ز ازل در دل عشاق نهانست
    زان راز خبر يافت کسي را که عيانست
  • گر ماه هلال آيد در نعت کسوفست
    ور تير وصال آيد بر بسته کمانست
  • نظم گهر معني در ديده دعوي
    چون مردمک ديده درين مقله نهانست
  • در راه فنا بايد جانهاي عزيزان
    کاين شعر سنايي سبب قوت جان است
  • راه فقرست اي برادر فاقه در وي رفتنست
    وندرين ره نفس کش کافر ز بهر کشتنست
  • نفس اماره و لوامه ست و ديگر ملهمه
    مطمئنه با سه دشمن در يکي پيراهنست
  • از در دروازه لا تا به دارالملک شاه
    هفهزار و هفصد و هفتاد راه و رهزنست
  • شور در شهر فگند آن بت زنارپرست
    چون خرامان ز خرابات برون آمد مست
  • پرده راز دريده قدح مي در کف
    شربت کفر چشيده علم کفر به دست
  • گاه در خاک خرابات به جان باز نهاد
    خاکيي را که ازين خاک شود خاک پرست
  • بر در کعبه طامات چه لبيک زنيم
    که به بتخانه نيابيم همي جاي نشست
  • در کوي ما که مسکن خوبان سعتريست
    از باقيات مردان پيري قنلدريست
  • در حق اتحاد حقيقت به حق حق
    چون تو نه اي حقيقت اسلام کافريست
  • چون اناالله در بيابان هدي بشنيده اي
    پس هراسيدن ز چوبي همچو ثعبان شرط نيست
  • هر که در راه عشق صادق نيست
    جز مرايي و جز منافق نيست
  • آنکه در راه عشق خاموش ست
    نکته گويست اگر چه ناطق نيست
  • آه سرد و سرشگ و گونه زرد
    هر سه در عشق بي حقايق نيست
  • دل به عشق زنده در تن مرد
    مرده باشد دلي که عاشق نيست
  • عشق در ظاهر حرامست از پي نامحرمان
    زان که هر بيگانه اي شايسته اين نام نيست
  • خوردن مي نهي شد زان نيز در ايام ما
    کاندرين ايام هر دستي سزاي جام نيست
  • تا نيفتد بر اميد عشق در دام هوا
    کاين ره خاصست اندر وي مجال عام نيست
  • در مقام وجود و منزل کشف
    چوني و چندي و چرايي نيست
  • تو يکي گرد دل برآري و ببين
    در دل تو غم دوتايي نيست
  • از باده چنان مرا بيازرد
    کز سر بگرفت و در ميان داد
  • سحرگه صعب تر باشد مرا هجران آن دلبر
    که جادو بندهاي سخت در وقت سحر بندد
  • بنماي به من کسي که او چون من
    در کوي مقامري مقر دارد