167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • صائب ز گل و خار جهان دست نگه دار
    در دامن اين دشت به جز زهرگيا چيست؟
  • هر کس گلي از شوق تو در آب گرفته است
    تا قامت رعناي تو سرو چمن کيست؟
  • در ديده بي شرم و حيا نور ادب نيست
    بي رويي از آيينه بي پشت، عجب نيست
  • چون آينه و آب نيم تشنه هر عکس
    نقشي که ز دل محو شود در نظرم نيست
  • هر چند که با هم نشود سير و سکون جمع
    در صلب گهر، آب روان است و روان نيست
  • آن پير سيه دل که مقيد به خضاب است
    در چشم خود از جهل جوان است و جوان نيست
  • بي ديده بينا چه گل از خار توان چيد؟
    رحم است به پايي که در او آبله اي نيست
  • از عکس خود آن آينه رو بس که حيا داشت
    در خلوت آيينه همان رو به قفا داشت
  • هر جغد در او خال رخ سيمبري بود
    از روي تو ويرانه من بس که صفا داشت
  • در ظاهر اگر پشت به من همچو کمان داشت
    ليک از ته دل روي توجه به نشان داشت
  • در خاک وطن چند توان ره به عصا رفت؟
    کو وادي غربت که توان رو به قفا رفت
  • تا چند توان دست دعا داشت بر افلاک؟
    اين زور در ايام که بر دست دعا رفت؟
  • بس خون که کند در جگر سوزن عيسي
    خاري که ز راه تو به پاي دل من رفت
  • در خون کشد نظر را حسني که بي حجاب است
    تيغ برهنه باشد رويي که بي نقاب است
  • از غيرت رکابت از ديده خون روان است
    اما چه مي توان کرد پاي تو در ميان است!
  • در پله ترقي است مشرب چو عالي افتاد
    از خاک زود خيزد تا کي که خوش عنان است
  • از غيرت رکابت از ديده خون روان است
    اما چه مي توان کرد پاي تو در ميان است!
  • از شکوفه عاشقان را در خاک و خون کشد عشق
    گردد دليل صياد زخمي که خونچکان است
  • از حرف راست گردد پر خون دهن چو سوفار
    دايم ز تير شيون در خانه کمان است
  • ما مي زنيم از جهل هر دم به دامني دست
    هر چند روزي ما در دست آسمان است
  • حسن آن بود که دايم بر يک قرار باشد
    حسن مه دو هفته کي در حساب حسن است؟
  • در هر نظر به رنگي آيد ز پرده بيرون
    زير و زبر دل عشق از انقلاب حسن است
  • در دور خط ز خوبان ظلم است چشم بستن
    خط حلقه حلقه چون شد عين شباب حسن است
  • از خنده برق را نيست مانع هجوم ياران
    در عين گريه ما را دل همچنان شکفته است
  • در جوش لاله و گل، ديوانه را عروسي است
    چون تابه گرم گردد، اين دانه را عروسي است