167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • در زير تيغ حادثه پر دست و پا مزن
    کاين درد را به جز سر تسليم چاره نيست
  • هر ذره از جمال تو فردست و بي مثال
    در مصحف تو نام خدا جز جلاله نيست
  • زان آتشي که در دل من عشق برفروخت
    هر موي من چو موي ميان پيچ و تاب داشت
  • گل بس که شرم ازان رخ پر خط و خال داشت
    آيينه در کف از عرق انفعال داشت
  • در پيچ و تاب عمر سر آورد چون کمند
    صياد پيشه اي که مرا از نظر گذاشت
  • چون موج دست در کمر بحر مي کند
    هر کس که چون حباب تواند ز سر گذشت
  • صائب خوشا کسي که درين بحر چون حباب
    بود و نمود او همه در يک نفس گذشت
  • زان دم که دل عنان توکل ز دست داد
    در کار خويش صد گره از استخاره يافت
  • شد رشته ام گره ز خيال دهان يار
    عمر دراز در سر اين پيچ و تاب رفت
  • صائب به اين خوشم که شدم محو در محيط
    هر چند سر به باد مرا چون حباب رفت
  • صف در برابر صف محشر که مي کشد؟
    از خط سبز آن صف مژگان به گرد رفت
  • صائب که پاک مي کند از روي کف غبار؟
    در قلزمي که گوهر غلطان به گرد رفت
  • گنجي که از شکوفه برون داده بود خاک
    در يک نفس به باد چو زر نثار رفت
  • تا سايه کرد بر سر من آفتاب عشق
    بر هر زمين که سايه ام افتاد، در گرفت
  • از نوبهار روي زمين خشک و تر شکفت
    اين باغ را ببين که چه در يکدگر شکفت
  • از سنگ سخت تر سخنان در سر شراب
    چشم و دهان يار به بادام و پسته گفت!
  • روي نگه ماست به صد راه چو مژگان
    هر چند که آن پاک گهر در نظر ماست
  • سرمايه عيشي که به آن فخر توان کرد
    خشتي است که از کوي تو در زير سر ماست
  • دود از جگر طور به يک جلوه برآرد
    اين برق جهانسوز که در خار و خس ماست
  • چشم تو عجب نيست اگر مست و خراب است
    کز روي عرقناک تو در عالم آب است
  • چشمي که چو مژگان نکند هر دو جهان را
    در هر نگهي زير و زبر، پرده خواب است
  • مژگان تو از کج قلمي دست ندارد
    هر چند ز خط حسن تو در پاي حساب است
  • در عالم فاني که بقا پا به رکاب است
    گر زندگي خضر بود نقش بر آب است
  • جايي که بود عمر خضر نقش بر آبي
    اين هستي ده روزه ما در چه حساب است؟
  • حسنش شده در بردن دل گرم عنانتر
    هر چند که از حلقه خط پا به رکاب است