167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • کي جام باده در خور کام و زبان ماست؟
    خوني که مي خوريم زياد از دهان ماست
  • زلفي که مي کشد به کمند آفتاب را
    در پيچ و خم ز جوهر تيغ زبان ماست
  • تکليف توبه هر که در ايام گل کند
    خونش به خاک ريز که از اهل بدعت است
  • در موسمي که مي ز هوا مي توان رساند
    صائب چه وقت خلوت و هنگام عزلت است
  • در کنه کفر و دين نرسيده است هيچ کس
    هنگامه گرم ساز جهان، رسم و عادت است
  • در کاسه سري که بود فکر آب و نان
    چون آسيا هميشه پر از گرد کلفت است
  • از سينه هاي چاک بود فتح باب دل
    اين در چو باز شد به گريبان چه حاجت است؟
  • چون ميوه در تو تا رگ خامي به جاي هست
    گردن مکش، که دار و رسن بي نهايت است
  • غير از تو اي نگار ز سيمين بران کراست
    در پيرهن تني که به صد جان برابرست؟
  • بيم و اميد در دل اهل جهان پرست
    هر جا که رنگ و بوست بهار و خزان پرست
  • صائب به خاک پاي وي از سرمه صلح کن
    در دودمان چشم تو اين توتيا بس است
  • چون عشق در طبيعت من انقلاب نيست
    صلح و نزاع و لطف و عتاب من آتش است
  • طول امل ز قامت خم بيش شد مرا
    شد حلقه اين کمان و همان در کشاکش است
  • بر رنگ و بوي عاريه هر کس که دل نهاد
    پيوسته از بهار و خزان در کشاکش است
  • تا موي آن کمر نکند ترک پيچ و تاب
    ما را چو زلف رشته جان در کشاکش است
  • گل روي خود به اشک ندامت ز خواب شست
    در وقت صبح، آب خمار اينچنين خوش است
  • در هر نظر به رنگ دگر جلوه مي کند
    از بس که رنگ آن گل رخسار نازک است
  • از خوشه راز دانه مستور فاش شد
    گل مي کند ز تيغ زبان هر چه در دل است
  • در پيري از حيات اقامت طمع مدار
    سيل است عمر و قامت خم گشته چون پل است
  • کام از تو هر که يافت سليمان عالم است
    دستي که در ميان تو شد حلقه خاتم است
  • لعلي که خون کند به جگر آفتاب را
    در مشت خاک بي سر و سامان آدم است
  • از پيچ و تاب درد، ملک را نصيب نيست
    اين تاب در کمند رگ جان آدم است
  • در وقت خود، چو غنچه گره باز مي شود
    ممنون شدن ز ناخن و دندان چه لازم است؟
  • زين آب زير کاه، که چرخ است و کهکشان
    ايمن مشو که موج خطرها در او گم است
  • هستي است شکري که ازو چهر مي چکد
    زهري است نيستي که شکرها در او گم است