167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • چو رخنه در دل سنگين يار ممکن نيست
    چه خون ز ديده فشاني چه آب، هر دو يکي است
  • چو از حيا نتوان از تو کام دل برداشت
    چه در کنار درآيي چه خواب، هر دو يکي است
  • چو از حيا نتوان از تو کام دل برداشت
    چه در کنار درآيي چه خواب، هر دو يکي است
  • به غير دل که عزيز و نگاه داشتني است
    جهان و هر چه در او هست، واگذاشتني است
  • مشو ز پير خرابات دور در هر حال
    که تير تاز کمان شد جدا، به خاک نشست
  • زبان چو برگ خزان ديده است در چمنم
    به اين دماغ چه دانم که گل فشاني چيست
  • ز چاک دل بود اميد فتح باب مرا
    چو آفتاب مرا روي دل به هر در نيست
  • اگر چه جلوه او از دو عالم افزون است
    دلي کجاست که در وي غم دو عالم نيست؟
  • به هوش باش که جان سخن ز آگاهي است
    سخن که از سر غفلت بود در او جان نيست
  • به آسمان نرسد هر که خاک پاي تو نيست
    فرو رود به زمين هر که در هواي تو نيست
  • شکر به زاغ فرسني و استخوان به هما
    چه رمزها که نهان در کف عطاي تو نست
  • نه از خدا و نه از خلق شرم خواهي داشت
    ترا که در گنه از خويش انفعالي نيست
  • هنوز ازان لب نوخط توان به کام رسيد
    ز نشأه اين مي پا در رکاب خالي نيست
  • ز نقد داغ اثر در جهان نهشت دلم
    ز بس که بر سر هم چون گدا گرفت و گذاشت
  • در آتشم چون گل از برگ خود، خوشا سر دار
    که نوبهار و خزانش به يک قرار گذشت
  • چنان ز حسن تو شد کار تنگ بر خوبان
    که دور خوبي مه در حصار هاله گذشت
  • مرا ز بي پر و بالي غمي که هست اين است
    که گرد بام و در او نمي توانم گشت
  • من آن زمان ز دل چاک چاک شستم دست
    که شانه راه در آن زلف عنبرافشان يافت
  • اگر در آتش سوزان چو شمع صبر کني
    ز اشک و آه، کلاه و کمر تواني يافت
  • به نور عاريه، اي ماه نو چه مي بالي؟
    که در دو هفته به خرج گداز خواهي رفت
  • که داد در سر خود جاي، باد نخوت را؟
    که دست خالي ازين بحر چون حباب نرفت
  • ز بس که بوي تو در مغز پيچيده است
    توان ز بال و پر بلبلان گلاب گرفت
  • آبي جز آب تيغ که از چشم شور خلق
    لب تشنه را گره نشود در گلو کجاست؟
  • خود را به تلخ و شور برآورده ايم ما
    در آب اگر بود رگ تلخي، گلاب ماست
  • فتح و ظفر ز خودشکني زير دست ماست
    چون زلف و خط، درستي ما در شکست ماست