167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • به خون چو لاله کشد صد هزار پرده گوش
    ترانه اي که نهان در لب خموش من است
  • ز گوشه گيري خال لب تو معلوم است
    که آن بلاي سيه در کمين هوش من است
  • هزار ناله بي پرده در جگر دارم
    ترحم است بر آن کس که پرده پوش من است
  • به اوج عرش سخن را رسانده ام صائب
    بلند نام شود هر که در زمان من است
  • ازان چو باد صبا گشته ام پريشان سير
    که دست زلف بلند تو در ميان من است
  • بگير جان و بده بوسه اي در آخر حسن
    که اين متاع درين چند روز شيرين است
  • پياله مي زند از خون گرم خود در خواب
    ز بس که ديده پرويز محو شيرين است
  • کسي است عاشق صادق چو صبح در آفاق
    که صرف آه کند يک دو دم که قسمت اوست
  • به خرج آتش سوزنده مي رود چو شرار
    چو غنچه در گره خويش هر که زر بسته است
  • مگر حجاب تو در باغ رنگ عصمت ريخت؟
    که طفل شبنم از آغوش گل جدا خفته است
  • ز شوق کوي تو خونش به جوش مي آيد
    اگر شهيد تو در خاک کربلا خفته است
  • به بال همت گردون نورد من بنگر
    به اين مبين که مرا رخت در گل افتاده است
  • هزار مرحله از کعبه است تا در دل
    دلت خوش است که بارت به منزل افتاده است
  • عجب که گريه ما در دلش اثر نکند
    که دانه پاک و زمين سخت قابل افتاده است
  • نشسته است به گل، بارها سفينه چرخ
    به کوچه اي که مرا رخت در گل افتاده است
  • به شوخي مژه يار مي توان پي برد
    ز رخنه هاي نمايان که در دل افتاده است
  • ز جوهر آينه در فکر بال پردازي است
    ز بس که روي ترا با صفا کرده است
  • نه خط ز خال لب يار سر برآورده است
    که در هواي شکر، مور پر برآورده است
  • تو چون ز خويش تواني برآمد اي زاهد؟
    که زهد خشک به روي تو در برآورده است
  • مرا به بلبل تصوير، رحم مي آيد
    که در هواي تو بال و پري بهم نزده است
  • نفس ز سينه من زنگ بسته مي آيد
    ز بس که در دل من شکوه آب گرديده است
  • نه هاله است به دور قمر، که خوبي ماه
    به دور حسن تو پا در رکاب گرديده است
  • اگر ز عشق دلت چاک شد، مشو در هم
    که دل چو چاک شود زلف يار را شانه است
  • اگر چه نقش دويي نيست در قلمرو حسن
    نظر به زلف و خط از روي يار، بي ادبي است
  • نفس گداخته خود را به گوشه اي برسان
    که حب جاه چو سگ در قفاي درويشي است