167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • در ره عشق کسي را خبر از منزل نيست
    خضر اين باديه چون ريگ روان گمراه است
  • در ته سنگ ملامت، دل خوش مشرب ما
    کبک مستي است که با کوه و کمر ساخته است
  • ما چو طاوس ز بال وپر خود در داميم
    دام زلف تو چه صد چشم به ما دوخته است؟
  • اشک در پرده دل سوخت ز سوز جگرم
    جاي رحم است بر آن گل که زرش سوخته است
  • آن که در جام خضر آب بقا ريخته است
    به لب تشنه ما زهر فنا ريخته است
  • طفلي و سنگ و گهر در نظرت يکسان است
    تو چه داني که درين خاک چها ريخته است!
  • هر طرف روي نهي باده جان ريخته است
    اين چه فيض است که در دير مغان ريخته است
  • غم خود خور تو که در کلبه ما بي برگان
    برگ عيش است که چون برگ خزان ريخته است
  • هيچ جا نيست که در خاک نباشد تيغي
    بس که بر روي زمين تيغ زبان ريخته است
  • چون به دامن نکشم پاي، که در دامن خاک
    هر جا پاي نهي شيره جان ريخته است
  • به دليل غلط آن کس که زند لاف وصول
    بسته چشمي است که در چه به عصا افتاده است
  • آن حبابم که درين بحر ز بي مغزي ها
    عقده در کار من از کسب هوا افتاده است
  • آتش از خشکي مغزم به دماغ افتاده است
    برق در خانه ام از نور چراغ افتاده است
  • زود باشد سر خود در سر اين کار کند
    چون قلم هر که به دنبال زبان افتاده است
  • جسم ما بر سر اين عمر سبکرو صائب
    برگ سبزي است که در آب روان افتاده است
  • از شکر خنده ات آتش به جهان افتاده است
    اين چه شورست که در عالم جان افتاده است؟
  • در جگر گريه افسوس مرا شيشه شکست
    تا که را باز فلک سنگ به ساغر زده است
  • دل نفس سوخته از سينه برون مي آيد
    چشم شوخ که دگر حلقه بر اين در زده است؟
  • صائب از وضع جهان در دل من آبله اي است
    که مکرر به فلک خيمه برابر زده است
  • شيشه ام مي شکند در جگر از حرف درشت
    باز تا دشمن دل سخت چه بر سنگ زده است
  • نافه را مغز شد از عطسه پريشان امروز
    که دگر دست در آن طره شبرنگ زده است؟
  • سينه اي پهن تر از دشت قيامت دارم
    داغ در پهلوي هم، خيمه چرا تنگ زده است؟
  • شرري کرده جدا بهر دل من اول
    هر که در روي زمين سنگ به آهن زده است
  • داغم از لاله که از صبح ازل کاسه خويش
    از دل خاک برآورده و در خون زده است
  • تن به تسليم و رضا ده که ازين خوش نفسان
    خار در پيرهن من گل بي خار شده است